5 Mar 2017

"Good Architecture" for Iran!


Good Architecture Logo, Courtesy of goodarchitecture.ir

Published in Good Architecture website.

The Institute for Strategic Studies in Iranian Architecture (ISIA), headquartered in Tehran, Iran, has recently launched a long-term research project entitled: Good Architecture (GA). As claimed by the institute, GA is a collective, interactive and collaborative style of research which tends to build a bridge between architecture and its immediate users: the people. As part of its agenda, it aims to approach prominent scholars and practitioners in the world of architecture, planning and design to collect their insights and intellectual thoughts on defining characteristics of a responsive architecture specifically in the context of Iranian cities. This is, perhaps, to depict an intellectual perspective of what a 'good' piece of 'architecture' is meant to be. To cut a long story short, I was contacted by the GA research director, Navid Ganji - who is also the founder and CEO of ISIA- and it was since then I've got involved with this research project. 

From a philosophical point of view, one may argue that there is no such concept as either 'good' or 'bad', not only in architecture but also in the whole universe. This is perhaps why a towering figure in architectural pedagogy and practice (1), in response to my request for an interview on the subject of 'good architecture', wrote me back: "I do not know what 'good' means". This statement may well put a big question mark over the whole idea of 'good architecture' programme. As a member of the GA research committee, I've been, myself, frankly sceptical about the title of this project. Though the 17th-century Dutch philosopher, Spinoza, has a simple answer for it, however an egotistic answer, yet an answer: "By good I shall understand what we certainly know to be useful to us". Although human being has the capability of being neutral, s/he predominantly fails to do so, and his/her failure is not limited to the world of art at all. We adore some and abhor others, we embrace and dismiss. We, simply, judge! I would argue, in art and design, a non-judgmental situation will put an end to what is called 'critique'.

In fact there exists such term as 'good architecture', although it may appear in a variety of verbal shapes swapping that 'good' with metonymies like 'well-designed', 'responsive' and so on. For instance, the Royal Institute of British Architects has used it in a 2011 report entitled "Good design- it all adds up", in which -- through several case studies-- it highlights the ways of improving the quality of the built environment and the positive socioeconomic impacts a good design could have. The renowned architecture and design critic, Aaron Betsky, in his piece: "What It Means to Make Good Architecture"explains what it means to make good architecture! Whether we agree or not, the subject of good architecture has always been a matter of debate in architectural spectrum.  

----------------------------------------------------------------------------------------------
(1) I may not have the permission to reveal their identity as the statement came as a personal note in response to an interview request and it never led to conducting an interview, but rather it triggered the idea of writing these lines.

PS. If you have any sort of connection with the world of architecture, either academically or professionally and would like to share your ideas about the concept of 'good architecture', please get in touch via ahmadreza.hakimi@gmail.com.


19 Nov 2016

Underground

© Ahmadreza Hakiminejad- 2012

آندِرگِراوند

مُشتم را به میله‌ی سرخ واگن قطار گره زده و کنار درب خروج کز کرده بودم؛ درست جایی که به اندازه‌ی یک آدمِ ایستاده جا بود تا از پس جداره‌ای شیشه‌ای صندلی‌ها شروع شود. احساس خفگی می‌کردم. آدم‌ها در باریکه‌ی واگن قطار انگاری روی هم تلنبار شده بودند. بوی الکل اجتناب‌ناپذیر بود. اصطکاک چرخ‌های قطار به ریل‌های عهدِ بوقی گوش را می‌خراشید. یک لحظه تنه به تنه شدم. بغلی هل خورد روی من. دستم را محکم به میله قلّاب کردم تا پس نیفتم. دو تا سینه‌ی گنده افتاد جلوی چشم‌هام. چشمم را از آن دزدیدم، انداختم روی مرد دیلاقی که بی‌اغراق سرش به سقف واگن می‌سایید. او پیروزمندانه در آن همهمه‌ی خرتوخری کتابش را بر فراز ملت با دست راستش نگه داشته بود و هیکلش را ول کرده بود روی میله‌ی وسط جلوی درگاه. این در حالی بود که چهار نفر دیگر به این میله‌ی وسطی آویزان بودند. همان قدر که کتاب خواندنش در این بحبوحه‌ی جمعیتی قابل تحسین بود در عین حال حرصی‌ام می کرد. داشتم کتاب خواندن او را در این بازار شام هضم می کردم که پشت سرش جوانی سیاه پوست دست به میله حواسم را پرت کرد. پارتنرش دستانش را به دور کمر او حلقه زده بود و او همزمان نقش عاشق و میله را برای معشوق بازی می‌کرد. هر از گاهی سرهایشان به هم نزدیک می شد تا لبی تر کنند. دخترک دست راستش را از دور کمر جوان آزاد کرد و چهار انگشتش را انداخت توی جیب عقبی شلوار پسرک. سرم را بر می گردانم و به جداره شیشه‌ای می‌چسبم. پیرمرد و پیرزنی روی صندلی‌هایی که با روکش پارچه‌ای ضخیمی پوشانده شده نشسته‌اند و به هم لبخند می‌زنند. پیرمرد ژیله زرشکی شیکی پوشیده، زیر یک کت چهارخانه خاکستری. با چتری که بیشتر به عصا می‌ماند بازی می‌کند. ناگهان نگاهم به نگاه پیرزن گره می‌خورد. لبخند را با خود همراه دارد. سعی میکنم گوشه‌های لبم را به سمت گونه‌هایم هدایت کنم تا لبخندش را بی پاسخ نگذاشته باشم. روبروی آن‌ها زنی با عجله در حال بزک کردن است. لوازم آرایشش را روی پایش گذاشته و تلاش می‌کند به کمک آینه کوچک گردی به دقت چشم‌هایش را سیاه کند و لب‌هایش را قرمز. مضطرب و پریشان به نظرم می‌رسد. معلوم است قرارش دیر شده یا شاید هم قرار مهمی دارد. بغل دستی‌اش که هدفونی دو برابر کلّه‌ی من روی گوشش هست ساندویچ گاز می‌زند. قطار در تونل‌های تنگ و تاریک در اعماق زمین به حرکت خود ادامه می‌داد و نعره می‌کشید. گوشَم کیپ شده بود. شنیده بودم این طور موقع ها آب دهان را قورت بدهی گوشَت باز می شود. گوشَت باز می‌شود اما دماغت پُر است. پُر است از بوی آدم‌ها، عطرها، ادکلن ها، عرق‌ها، بوی الکل، بوی باد شکم مردمانی از پنج قاره جهان، بوی تند سیگاری که معلوم است همین ایستگاه قبلی قبل از سوار شدن به قطار خاموش شده، بوی غذاها، بوی رُژها، بوی غازه‌های ماسیده روی گونه‌ها، ملغمه‌ای از بوها، نگاه‌ها و رفتارها، یک کلکسیون اجتماعیِ تمام‌عیار. یکی ایستاده کتاب می‌خواند، یکی غذا می‌خورد، یکی چُرت می زند، دیگری با دوستش حرف می‌زند، یکی مست کرده فریاد می کشد، آن یکی لاس می‌زند، یکی کلا خوابش برده و قطعا ایستگاهش را رد کرده، آن یکی بزک می کند، یکی با موبایلش ور می‌رود، عده‌ای می‌خندند، یکی آرام و بی صدا و بی هیچ حرکتی در افکار خویش غوطه می خورد، یکی آن ورتر از فرط مستی هر چه خورده را بالا می آورد، دیگری انگاری بغض دارد، انگار خبر بدی شنیده، اشک در چشمانش حلقه زده؛ انگار همه‌ی داستان‌های جهان را یک جا ریخته اند توی دل این مارهای آهنین که به طرز هولناکی در این غارهای مدرن به سوی مقصدی معلوم و پیش نوشته می خزند. راننده، ترمز ناشیانه ای می کند، ناخودآگاه میله را فشار می دهم. قطار زوزه‌کنان می ایستد. صدای نه چندان ظریفی اعلام وضعیت می کند: «آکسفورد سیرکِس استیشن». راننده هوار می کشد که: آهای ملت «مایند دِ گَپ». این را چند باری تکرار می کند تا درب های زندان باز شود و هم سلولی‌های ناخواسته به بیرون ترشح کنند. تا درب باز می‌شود امانش نمی دهم. همین که پیاده می شوم درست جلوی چشمم یک کپل کاغذی به چه بزرگی نمودار می‌شود، بالایش تبلیغ فیلمی را کرده که ظاهرا صاحب این کپل، بازیگر نقش اول آن است. راه خود را در میان جمعیت باز می کنم. بازی علامت‌ها، نشانه‌ها و رنگ‌ها شروع می‌شود. سکو را طی می کنم و به مرحمت علامت خروج به راهروی کناری می‌روم. آن بالا نوشته: "از سمت چپ حرکت کنید". هفت هشت پله را گز می کنم. وارد راهروی دیگری می شوم. سینه‌هایی در ابعاد هشت متر. تئاترهای وِست‌اِند، فیلم‌هایی که قرار است بیاید، هنرپیشه‌های هالیوود. پرنس ویلیام و تازه‌عروس باکینگهام که البته خیلی هم تازه نیست دیگر. دوباره چند پله و باز ادامه راهرو. سرامیک‌های رنگ و رورفته‌ای دالان‌ها را پوشانده‌اند. کاشی‌های رنگی یکی در میان،گاهی بین آن‌ها دیده می‌شود. عکسها، پوسترهای تبلیغاتی و البته دوربین‌های مداربسته تنها چیزهایی هستند که از دل زمین تا بزنگاه خروج شما را همراهی می‌کنند. انگار زور می‌زنند که بهت بفهمانند اون بالا روی زمین خبری هست. صدای موسیقی مثل صدای ناله‌ای که از ته چاه می آید به گوش می‌رسد. به سرسرای اصلی خروجی می‌رسم. روبرو، دالان دیگریست. الان دیگر صدای موزیک به وضوح شنیده می‌شود. خودشه، آن گوشه یکی ایستاده و گیتار می‌زند و جلوی پایش جعبه‌ی گیتارش دهان باز کرده به این امید که شاید صدای ساز او کسی را دست به جیب کند. به راست می‌پیچم تا پله‌برقی را سوار شوم. سمت راستِ پله برقی روی یکی از پله‌ها پشت سر جمعیت می‌ایستم. این یک قانون است، تا راه برای آنها که خیلی دستپاچه اند از سمت چپ پله‌ها باز باشد. آدم‌ها همچنان حضور دارند. روی این پله برقی‌ها همه شان ناگهان یکسان می شوند. مثل آدمکهایی که در کارخانه اسباب‌بازی روی ریلهای ماشینهای خودکار تولید انبوه می شوند. دیگر چیزی نمانده تا از دل این غار صدوپنجاه ساله سر بر کنم. پله برقی تمام می‌شود. به گِیت‌ها می‌رسم. غلیان جمعیت در صفوفی نسبتا منظم از دروازه‌های الکترونیکی عبور می‌کنند. آخرین پله‌ها را طی می کنم. آسمان شهر پدیدار می‌شود. ابرهای تیره بر شهر سایه افکنده و خنکای پاییزی برگ‌های درختان را تکانده و بر سنگفرش‌ها پهن کرده. آفتاب کم‌سو و گریزپای لندن به غروب نشسته. از ایستگاه بیرون می آیم. پیاده‌رو مملو از جمعیت است. جداره‌های رنسانسی شهر که برَندهای معروف قرن بیست‌ویکمی را در دل خود جای داده‌اند؛ ترکیب سحرانگیز ویترین ها و پیچ و خم‌های معمارانه جداره‌ها هوش از سر آدم می برد. نمای شهر انگاری در برابر گذر زمان مقاومت عجیبی کرده تا خود را حفظ کند، اما تا دلت بخواهد از درون پوست انداخته است. شنبه است یا به قول خودشان ویکِند. بوی الکل را حس می کنم. شهر تلو تلو میخورد. بی هدف پیاده‌رو را گز می کنم. ویترین چند مغازه را می‌بینم و از جلوی چند کافه رد می‌شوم. نیم نگاهی می‌اندازم به درون کافه‌ها. مملو از جمعیت. سرم را می اندازم پایین می پیچم توی کوچه ی باریکی که به ظرافت سنگفرش شده. چراغ‌های فانوسی که از دیوارهای کهنه بیرون زده بر روی سنگفرش کوچه نور می پاشد. انتهای کوچه سر سه‌راهِ تَنگی "پابی" می‌بینم. همان میکده‌ی خودمان است انگلیسی‌ها صدایش می‌کنند "پاب". می روم تو. جمعیت جلوی کانتر را اشغال کرده. چیزی سفارش می‌دهم. جایی برای نشستن نیست. به زحمت گوشه‌ای پیدا می‌کنم و می‌ایستم. گیلاسم را می‌گذارم روی یک طاقچه چوبی که از دیوار زده بیرون. همهمه‌ای است. همه با هم حرف می‌زنند. صداها فضا را پر کرده‌اند. یک نفر می‌آید کنار من می‌ایستد. «مزاحم که نیستم؟». لبخند مسیحانه‌ای حواله‌اش می کنم که «نه، خواهش می کنم». انگاری می‌خواهد سر صحبت را باز کند. اسم کوچکش را در هوا پرتاب می‌کند: «آیم سَم». اسم کوچکم را می‌گویم. عینک کائوچویی دسته سیاهی زده. پالتوی سورمه‌ای تمیزی به تن دارد که یقه‌اش را داده بالا. دکمه آخر پیراهنش را بسته. موهای قهوه‌ای‌اش واکس‌زده و براق است. لیوانش را بالا می برد و لبی تر می‌کند. لیوانش را روی طاقچه می گذارد ولی همچنان رهایش نکرده. از من می‌پرسد: «مسافری؟» می گویم: «دو سالی هست که اینجا مسافرم». می خندد. سؤال بعدی‌اش را از برم. قبل از اینکه بپرسد سریع می گویم: «از ایران آمده‌ام، تقریبا دو سالی می‌شود». اسم ایران را که می آورم همزمان به صورتش نگاه می‌کنم. عکس‌العمل چندانی در چهره‌اش نمی‌بینم. خب این یک علامت مثبت است. به نظرم اصلا برایش مهم نبود. شاید هم بیخودی پیشدستی کردم و گفتم از کدام جهنم‌دره‌ای آمده‌ام. بی‌آنکه بپرسم می گوید: «من همین یکی دو ساعت پیش از "اِکسِتر" رسیده‌ام. آخر هفته‌ها اغلب میام لندن، میدونی؟ لندن یه چیز دیگه‌ست». با لبخندی شیطنت‌بار ادامه می‌دهد: «میام برای شکار». یک آن احساس می‌کنم یک آلت رجلیت به ارتفاع یک متر و هشتاد و پنج سانتی‌متر کنارم ایستاده. چشمانش آرام و قرار ندارد. دو دو می‌زند. دنبال طعمه می گردد. چشمان نافذی دارد، حتی از پشت آن عینک دسته سیاه. عطش سیری‌ناپذیری در آن می‌بینم. وانمود می کنم که خیلی از مصاحبتش لذت می برم و با گفتن «گودلاک رفیق» گیلاسم را بالا می‌آورم و به گیلاسش می‌زنم. می‌گوید: «یک نایت‌کلابِ خوب می‌شناسم توی "کاوِنت گاردن". زیرزمینِ محشری‌ست. هیچ وقت دست‌خالی از آنجا بیرون نیامده‌ام». لبخند مزوّرانه‌ام را حفظ می‌کنم. تا شروع نکرده به نقل خاطرات سکسی‌اش، باید صحنه را ترک کنم. برایش آرزوی توفیق روزافزون می‌کنم و می‌زنم به چاک.

درِ کهنه و نمور "پاب" را باز می کنم. باد سردی می وزد. باران، درشت می بارد. در کوچه‌ی باریک، بوی شاش تازه‌ای به مشام می‌رسد. در بزنگاه کوچه دو نفر سخت هم را گرفته‌اند در آغوش و می‌بوسند. این سایش پیوسته‌ی لبها هوا را عوض می کند! وارد خیابان اصلی می‌شوم. رنگ‌ها، صداها، بوها، ویترین‌ها، نورها، چراغ‌ها، آدم‌ها، لباس‌ها... اینجا خودِ خودِ شهر فرنگ است. به ساعتم نگاهی می‌اندازم و نگاهی به ورودی سوراخی که مرا به خانه می‌برد. جلوی ورودی «آندرگراوند» می‌ایستم. انبوه ته‌سیگارهایی که زیر پای عابران له شده آستانه‌ی ورودی را سفید کرده است. "آندرگراوند" مرا به خود می خواند: «باید برگردی، دیر می‌شود». شهر عشوه می کند که «نرو، قدری دیگر بمان». خود را مجاب می کنم که «هنوز وقت هست تا نیمه شب که درب این سیاه‌چال‌ها را ببندند». آدمها را نگاه می‌کنم. به نظرم می‌رسد همه می‌دانند که قرار است چه کار کنند. هیچ کس سردرگم نیست. هر کسی برای خودش برنامه‌ای دارد، پِلَنی دارد. پِلَن من هم ایستادن در برابر این «آندرگراوند» احمق است. شهرِ بیچاره را سوراخ سوراخ کرده برای اینکه مردم را زودتر به مقصدشان برساند. گور پدر مردم. حیف این شهر نبود؟ الحق که از سر خیلی‌هاشان زیاد است. شهر، این زخم ها را تاب می‌آورد. صبرش زیاد است. به تابلوی «آندرگراوند» خیره می‌شوم. گِیت‌ها، پله‌برقی‌ها، راهروها، دالان‌ها، لابیرنتهای هزارتو، علامت‌ها، عکس‌ها، پوسترها، دوربین‌ها، صدای موزیک زنده! پله‌ها، سکّوها، درب قطار، میله‌های سرخ‌رنگ، صندلی‌ها، بوها، این هجوم آدمیزاد، عجله، عجله، عجله. چترم را که بسته بودم دوباره باز می کنم و راهم را میکشم. حالا خیابان کمی خلوت‌تر شده و شهر در پس نورهای شبانه بیش از پیش اغواگری می‌کند.

احمدرضا حکیمی نژاد 


31 Aug 2016

London in Motion (1896-1908)







The Underground Map released this fascinating- perhaps the earliest known- movie footage of London on August 25, 2016. This is a montage of materials from both British Pathé and the British Film Institute. The film opens with scenes from a busy Blackfriars Bridge in 1896 where walkers curiously staring at the newly-arrived strange phenomenon, and it ends at the 1908 London Olympics.

Video timelines (According to The Underground Map's author, Scott Hatton):

00:05: BLACKFRIARS BRIDGE (1896)
00:40: HYDE PARK CORNER (1897)
01:50: BANK OF ENGLAND (1897)
03:15: WESTMINSTER (1903)
04:20: CHARING CROSS (1903)
04:40: TOWER BRIDGE (1901)
05:24: VICTORIA EMBANKMENT, WESTMINSTER (1903)
05:40: EMPIRE THEATRE, LEICESTER SQUARE
06:35: THE STRAND (1903)
06:45: PICCADILLY CIRCUS (1902)
07:31: PALL MALL (1903)
07:45: HORSEGUARD'S PARADE (1899)
07:55: PEDESTRIANS CROSS BLACKFRIARS BRIDGE (1896)
08:25: LAW COURTS (1902)
08:41: View of St Martins In The Fields (1903)
09:00: THE STRAND (1903)
09:15: BANK OF ENGLAND (1903)
09:25: PETTICOAT LANE (1903)
11:05: WHITE CITY: The 1908 London Olympics
12:28: The 1908 London Olympics marathon

31 Jul 2016

Eleventh Biennial Iranian Studies Conference



Click on the photo for the full program

The piece entitled ‘Women versus Cities: the Masculinity of Urban Space in Traditionaland Modern Iran  was presented in the Iranian Studies Conference held at University of Vienna, 4 August 2016.




ABSTRACT

It is not long time ago since the introvert male-dominated society, kept its treasure; the goddess of Matbakh1 behind closed doors of Andarouni2. Despite some focal points of effective appearance of Iranian women in urban societies in the late 19th century (such as Tobacco Protest in 1891), until the early 20th century, the relations of Iranian woman and urban/public space was predominantly restricted to a veiled presence in the mosques, mourning rites and funeral ceremonies, depicting a sorrowful picture of her in the urban society. Rarely seen in the bazaar, possibly the public bath has been the only social platform, in which women could feel freer to interact, to talk and to meet within the only feminine public space in the city. The city was utterly exploited by men. The city was completely masculine and observably it remained masculine!
Due to the socio-economic transformations in early 20th century leading to the Constitutional Revolution (1905-1911), the relationship between women and urban space began to change in Iranian cities. Politically speaking, from the forceful Removing of Hijab in 1934 by Reza Shah Pahlavi (which suddenly transformed the image of the veiled city to facing the women wearing miniskirts and high heels in downtown of the Iran’s capital) to the forceful covering of Hijab in Post-Islamic Revolution in 1979, Iranian women experienced a series of top-down political interventions reminding them they are painfully still the “second sex” in the contemporary Iran.     
The paper, firstly, discusses the historical transformation of women’s appearance in the urban spaces in sociological perspective in Iran; and secondly, it aims to explore how they- as the female “bodies of walkers” in the city- read this male-written rhetoric in modern urban society (as Michel De Certeau’s The Practice of Everyday Life gives a metaphorical expression of the city as ‘text’, while the walkers in the city are ‘readers’ of the “city-text”). Thus the socio-cultural nature of this research induces a series of semi-structured interviews with a group of Iranian women on their imaginations, experiences, stories and feelings of being/walking within the urban spaces in Iran’s modern cities.

1. Kitchen in traditional Iranian architecture.
2. Purdah; literally inner house where women cannot be seen by men.

6 Jun 2016

A Land For The Square, A Space For The City(zen)!

تصویر هوایی میدان ونک، تهران (منبع: گوگل مپ)


زمینی برای میدان، فضایی برای شهر(وند)!

واکاوی قابلیت شگفت‌انگیز یک "زمین بکر" در تحول یک گره مهم شهری

منتشرشده در «روزنامه‌ی شرق» /  pdf


این قول معروفی است که شهرها، عینِ تمدن‌اَند. اما آن چه مهم است کیفیت این "تمدن" است. سِر کولین بوچانان، شهرساز برجسته‌ی بریتانیایی، نیل به این کیفیت (کیفیت محیط شهری) را خیلی ساده در گرو دو چیز می‌داند: آزادانه راه رفتن و نگاه کردن؛ این‌که با فراغ بال بتوانی در شهر راه بروی، قدم بزنی و به اطراف بنگری[1]. بوچانان کیفیت محیط شهری را در راحتی "انسان پیاده" جستجو می‌کند. این که او چه‌قدر راحت می‌تواند در شهر گام بردارد و نگاه کند. اما آزادی عابر پیاده در شهر- آن‌گونه که فرانسیس تیبالدز، طراحِ شهرِ بریتانیایی به درستی نقل می‌کند- به دو چیز بسته است: مدیریت ترافیک و چگونگی شکل‌گیری و جانمایی بناها[2]. نگاهی موشکافانه به وضعیت اکنون شهرهای‌ ایران، بیان‌گر این مدعاست که شهرهای امروز ما با چالش‌های جدی در هر دو زمینه‌ی پیش‌گفته مواجه‌اند. شهرهای امروز ما مستلزم نقد جدی و ساختاری‌اند. از سویی واکاوی نمونه‌های موردی و زنده در بستر شهر، شاید بتواند خوانشی دقیق‌تر از چالش‌های شهر به دست دهد و شاید هم نگارنده خیال می‌پزد که یادآوری پتانسیل‌های موجود در گوشه و کنار همین شهرهای دودآلوده و ماشین‌زده، تلنگری باشد برای تصمیم‌سازان حوزه‌ی شهر. باشد که این صدا شنیده شود!

***

میدان ونک در واقع یک میدان شهری (urban square) نیست، بلکه به معنای دقیق کلمه یک فلکه‌ی ترافیکی (roundabout) است. فلکه‌ها اغلب جزیره‌های متروکه‌ای هستند که حتی اگر عابر پیاده از گرداب بیمناک ماشین و آسفالت به سلامت گذر کرد و به ساحل آن رسید، او را غنیمتی است به موسیقی دل‌ا‌نگیز گاز و ترمز و رادیاتور، به رایحه‌ی هوش‌ربای اگزوز و البته به مناظر بدیع ترافیک؛ و این آشفتگی دوّارِ بی‌پایان! از این روست که این جزیره‌ی خالی از سکنه و بی‌مصرف را باید به ضرب و زور آب و سبزه‌ بیارایند که لااقل برای سواره‌ها منظره‌ای دست‌وپا کرده باشند. ازاین نقطه‌نظر، میدان ونک مثال بی‌نقصی است از یک فلکه‌ی ترافیکی تمام عیار! ونک، میدانی است که چهار خیابان و یک بزرگ‌راه به آن متصل است؛ میدانی که سرِ راه شریان تاریخی و حایزاهمیت "ولیعصر" نشسته است که از میدان راه آهن تا تجریش، جنوب تا شمال پایتخت را به هم می‌دوزد. اجازه دهید از سمت جنوب خیابان ولیعصر وارد محدوده‌ی میدان شویم و از منظر یک انسان پیاده به اطراف نگاهی بیندازیم. همین که به آستانه‌ی میدان برسی، در ضلع جنوب شرقی، به دو عنصر شاخص برخواهی خورد: "داروخانه‌ی شبانه‌روزی قانون" و "سرویس بهداشتی عمومی". «جلوی داروخانه‌ی قانون» درست همان جایی است که اگر بخواهید در میدان ونک قرار ملاقات بگذارید احتمالا به آن متوسل می‌شوید. شما در میدان شاخص و پُر آمد و شدی چون "ونک" به عنوان عابر پیاده فضایی برای مکث ندارید، مگر جلوی داروخانه‌ی قانون یا شاید هم جلوی توالت عمومی ونک! این که بر طبق کدام اصل طراحی شهری، جداره‌ی یک میدان مهم شهری را به مستراح (که البته وجودش ضروری است، اما جانمایی درست‌اش ضروری‌تر) اختصاص می‌دهیم از حوصله‌ی این قلم خارج است! ضلع غربی میدان، ایستگاه تاکسی‌ها است که به بیلبورد غول‌پیکری مزین است. ایستگاه و بیلبورد هر دو نقش به‌سزایی در اغتشاش بصریِ پیش‌آمده دارند. میدان ونک در واقع فاقد یک جداره‌ی شهری منسجم است. جداره‌های شهری، همان پوسته‌های بیرونی ساختمان‌ها هستند که بخش مهمی از سیمای شهر را شکل می‌دهند. میدان ونک فاقد این پوسته است. هر آن‌چه که هست یک "ازهم‌گسیختگی" شهری و یک آشفتگی بصری است. خط آسمانِ میدان گیج و گنگ است. در چنین وضعیتی است که باید دست به دامان نقاشی‌های دیواری شویم که شاید به جادوی قلم نقاش چهره‌ی عبوس میدان را کمی تلطیف کنیم. البته بعید است دیوار بدقواره و خارج از مقیاس ضلع غربی میدان با این ترفندها چشم‌های شما را نوازش کند. این همه گفتم که برسم به سوی شمال غربی میدان که سال‌هاست به پوششی رنگین محصور است. ورای این حصار، زمینی بکر آرمیده به وسعت تقریبی 1.8 هکتار که از شمال به خیابان خدّامی، از شرق به خیابان ولیعصر و از جنوب به خیابان ونک تکیه می‌زند. زمینی که می‌تواند با یک برنامه‌ریزی هدفمند و انسان‌گرا، تا حد زیادی نواقص پیش‌تر برشمرده‌ی این میدان مهم پایتخت را رفع و رجوع کند که در سطور پیش رو توضیح خواهم داد. قابل ذکر است که این زمین سال‌هاست در کش و قوس جدالی بی پایان گرفتار آمده و همین که تا به امروز از تبدیل شدن به برجِ "آسمان"ی دیگر (یا همان مرکز خرید آسمان ونک) جان به در برده جای شکرش باقی است. البته نگارنده‌ی این سطور به هیچ وجه قصد دخول به دعوای سالیان شهرداری، شورای شهر، مالک (و اخیراً مترو) بر سر این زمین ندارد که اصلاً مورد بحث این قلم نیست. اما در عین حال نمی‌تواند خرسندی خویش را از این‌که شهرداری منطقه سه تهران با مالک زمین بر سر عرصه و اعیان آن به تفاهم رسیده و هفتاد درصد از این ملک به فضای سبز متعلق شده، پنهان کند. همین‌طور که نمی‌تواند بر تصمیم خردمندانه‌ی شورای عالی شهرسازی و معماری که تا اطلاع ثانوی هر گونه عملیات اجرایی در این زمین را ممنوع اعلام کرده چشم بپوشد]3[. آن‌چه دغدغه‌ی این قلم است، چیزی ورای کشمکش‌های سوداگرایانه‌ بر سر قطعه زمینی است که سال‌هاست در کنج میدانی در پایتخت مملکت در انتظار سرنوشتی نامعلوم سماق می‌مکد! مسئله‌ی مورد بحث این نوشتار، موقعیت ویژه‌ی این زمین در جوار یک گره مهم شهری (در اینجا میدان ونک) و چگونگی بهره‌وری از فواید آن برای شهر و شهروندان است. این مسئله به راحتی قابل تعمیم خواهد بود به بسیاری از زمین‌های شاخص و بلاتکلیف که در بستر شهرهای ما جا خوش کرده‌اند.


نمایی از میدان ونک. عقب‌نشستگی سرویس بهداشتی عمومی در مجاورت نقاشی دیواری
 در ضلع جنوب شرقی میدان (بالا-راست تصویر) به وضوح مشخص است. عکس از خبرگزاری آریا



نمای ضلع غربی میدان: سایه‌ی دیوارِ رنگیِ "مرکز خرید آسمان ونک" بر میدان سنگینی می‌کند. عکس از حسن خسروی

***

برای اینکه تصوری از مقیاس "زمین ضلع شمال غربی میدان ونک" به دست دهم، ارجاع می‌دهم شما را به میدان تاریخی ترافالگار در مرکز لندن. این میدانِ یادمانی با وسعتی حدود یک هکتار یکی از مهم‌ترین میادین شهری در بریتانیاست. میدان ترافالگار در عین حال که یک میدان سمبولیک است، در واقع یک پلازای عظیم شهری در اختیار پیاده‌هاست. از این منظر که سه ضلع این میدان به خیابان‌های مجاور و ضلع شمالی آن به یک بنا (گالری ملی بریتانیا-The National Gallery) متصل است، شاید بی‌شباهت به سایت مورد بحث ما نباشد که آن نیز از سه ضلع روی به خیابان دارد و ضلع غربی آن به دیوار بناهای مجاور تکیه می‌زند (بنده را عفو فرموده و فعلا بر این قیاس مع‌الفارق چشم بپوشید!). زمین مورد بحث ما تقریباً دو برابر میدان ترافالگار مساحت دارد و این خود به خوبی نشان می‌دهد که چه قابلیتی در این زمین برای تبدیل شدن به یک میدان شهری (حتی در مقیاس ملی) نهفته است. 

تصویر هوایی میدان ترافالگار، لندن (منبع: گوکل مپ) 

میدان ترافالگار در مرکز لندن  (منبع عکس: (London Aerial Photo Library  Alamy Stock Photo  

چنا‌‌ن‌چه فرض را بر قول شهرداری منطقه سه تهران بگذاریم و سی درصد این زمین را به بنای معهوده اختصاص دهیم، هنوز چیزی حدود 1.2 هکتار سهم فضای سبز/فضای باز خواهد بود. مشکل اما از آن‌جا آغاز می‌شود که این تقسیم‌بندی "سی" و "هفتاد" درصدی باعث شود صاحبانِ امر زمین را به دو پروژه‌ی کاملاً مجزّا تقسیم و هر یک ساز خویش کوک کنند. تصمیم قاطع کمیسیون ماده‌ی پنج شورای عالی شهرسازی و معماری بر ممنوعیت هر نوع ساخت و ساز در این سایت نشان از آن دارد که مسئولین امر یحتمل بر اهمیت موقعیت بسیار ویژه‌ی این زمین در مجاورت یک گره شاخص شهری به خوبی واقف‌اند. البته نگارنده با این نظریه که صد درصدِ این سایتِ به خصوص به فضای سبز تعلق گیرد چندان موافق نیست. چرا که درهم‌آمیختگی فعالیت‌ها و کابری‌ها شرط اول ایجاد یک فضای شهری پویا، زنده و پایدار است. نکته این‌جاست که توده و فضای این زمین را می‌بایست به صورت طرحی یکپارچه مورد مداقه قرار داد. همان‌طور که در آغاز این نوشتار بر اهمیت چگونگی شکل‌دهی و جانمایی بناها در شهر اشاره رفت، نحوه‌ی قرارگیری بنا در این سایت و دیالوگی که با فضای باز برقرار می‌کند، می‌تواند در شکل‌گیری یک میدان مهم شهری در شمال پایتخت نقش به‌سزایی ایفا نماید. تصور بفرمایید بنایی واجد ارزش‌های معمارانه (فارغ از کاربری آن)، با مقیاسی انسانی، متخلخل و نفوذپذیر در تراز همکف از سوی میدان، بر ضلع غربی سایت تکیه بزند و یک حیاط شهری به وسعت یک هکتار را در بر گیرد. آن‌گاه به راحتی می‌توان ایستگاه مترو «ونک-تجریش» را در همین فضای باز شهری تعبیه کرد. آن وقت است که باید آن فلکه‌ی بی‌مصرف را از جا درآورد و با یک سازماندهی فضایی اصولی فلکه‌ی ونک را به "تقاطع ونک" تبدیل نمود. البته در خبر است شهرداری، طرح زیرگذری برای میدان ونک در سر می‌پروراند. پیشنهاد می‌کنم اگر پولی در بساط هست ولخرجی نفرمایند و پس‌انداز کنند برای توسعه‌ی حمل و نقل عمومی پایتخت که از نان شب واجب‌تر است. سوراخ کردن دل و روده‌ی شهر برای ماشین‌ها درمان این درد نیست. حتی اگر در برخی موارد خاص درمان هم باشد، اولویت این شهر نیست. اولویت، حمل و نقل عمومی است. در خصوص کابری ساختمان میدان شهری مفروضه، پیشنهاد نگارنده بنایی با تسلط کاربری فرهنگی است. یک مجتمع فرهنگی چندمنظوره مشرف به یک حیاط شهری زیبا. با این کار به جرأت می توان‌گفت اولین میدان شهری پایتخت به معنای واقعی کلمه متولد خواهد شد. اما اگر اصرار بر ایجاد پهنه‌ی مختلط تجاری-اداری است- که از ظواهر امر چنین برمی‌آید- می‌توان فضای تجاری را با رویکرد "بازار ایرانی" (نه لزوما به لحاظ شکل، که به لحاظ معنا) تعریف نمود. در چنین وضعیتی فلکه‌ی ونک، تبدیل به میدان شهری‌ای پیاده محور خواهد شد که دیگر تنها مکانی برای ماشین‌ها نیست. دیگر بعد از این چیزی بیش از یک "داروخانه" هویت‌اش را تعریف خواهد کرد. ایجاد فضاهایی از این دست به شهر معنا می‌بخشد و به شهروند امکان "ماندن" در شهر می‌دهد. این حیاط شهریِ یک هکتاریِ خیالی با کابری‌ها و فعالیت‌هایی که درون‌اش اتفاق می‌افتد، با ترکیبی از سنگفرش و آب و نور و درخت و مجسمه، فضای شهری سرزنده‌ای خواهد بود که شهر برای شهروندان‌اش به ارث خواهد گذاشت. 

احمدرضا حکیمی نژاد
خردادماه 1395

1.         Colin Buchanan (1963), Traffic in Towns
2.         شهرسازی شهروندگرا: ارتقای عرصه‌های همگانی در شهرها و محیط‌های شهری، نوشته‌ی فرانسیس تیبالدز، ترجمه‌ی محمد احمدی‌نژاد (نشر خاک، 1383)
3.         روزنامه شرق (10 خرداد 1395). مترو ونک-تجریش هوا شد، معصومه اصغری.

17 May 2016

Why "Charkhab" is important?; a note on the significance of Charkhab Palace in south Iran


چرا «چرخاب» مهم است؟؛ یادداشتی در اهمیت کاخ «چرخاب» در منطقه دشتستان


قابل توجه است که مدیران زیرک شهری در شهرهای مختلف جهان، شهرهاشان را وامی‌کاوند که شاید سنگی،کلوخی، چیزی از دل خاک درآورند از روزگاران قدیم و آن را در بوق تبلیغات کنند از برای رونق شهر؛ برای اینکه به شهرهاشان هویت ببخشند؛ برای اینکه شهرهایشان را کانون توجه کنند. از آنجا که این مرز جغرافیاییِ مشخص که امروز سرزمین ماست، از نخستین سکونتگاههای ابناء بشر بوده است، فراوانی آثار قدیم در شهرهای ریز و درشت آن کاملا طبیعی به نظر می رسد. بر ماست که این تحفه ها‌ی ناب را پاسداری کنیم نه تنها برای اینکه این کار را کرده باشیم، بلکه برای این‌که این تاریخ شهرها و آثار به جای مانده از این تاریخ است که ماهیت شهرهای ما را شکل می‌دهد. این‌ها به شهر هویت می‌بخشند. چشم و چراغ شهر می‌شوند و چشم‌ها را خیره می‌کنند. نظریه‌ای که امروزه روز، در جهان معاصر بسیار قابل توجه معماران، شهرسازان و مرمتگران است، همان قول معروف محقق ومعمار شهیر ایتالیایی "کامیلو بویی‌تو" است که دگرگونی‌ها و تحولات یک اثر تاریخی را در گذر زمان، بخشی اجتناب ناپذیر از آن اثر می‌گمارد و آن را به مثابه‌ی موجود زنده‌ای می‌بیند که از نفس افتاده و معتقد است که می‌بایست روحی تازه در این کالبد بی‌جان دمید و به یاری فناوری و مصالح نوین بنای تاریخی را به بنایی زنده مبدل کرد که در اختیار شهر و شهروند قرار گیرد. تعریف عملکردهایی نوین برای ابنیه‌ی تاریخی، همگون با روح زمانه از دستورالعمل‌های "بویی تو" است. این درست همان چیزی است که در جهان مدرن در باززنده سازی بناهای تاریخی به ویژه آن دسته که درون شهرها جاخوش کرده‌اند به کار بسته می‌شود تا این سکونِ پیر و فرتوت به عنصری پویا برای شهر تبدیل شود. امروزه باززنده‌سازی ابنیه و بافت‌های تاریخی در شهرها علاوه بر این‌که مرهمی بر زخم‌های سیمای شهر می‌باشد و حس تعلق شهروندان را قلقلک می‌دهد، به شدت با معیارهای اقتصادی و گردشگری گره می‌خورد و به عنوان بستری درآمدزا به خدمت شهر درمی‌آید. این گونه است که این آثار که از دل تاریخ برون آمده و به ما رسیده‌اند با ما و برای ما به حیات خویش ادامه می‌دهند و این بزرگترین خدمتی است که می‌توان به آن‌ها کرد که به اصالت وجودی خویش بازگردند که همانا چیزی جزساخته‌ی دست بشر برای بشر نبوده‌اند.
اینکه منطقه دشتستان به لحاظ برخورداری از آثار باستانی غنی است، جای بحث ندارد. بی هیچ شائبه‌ای دشتستان، منطقه‌ای است واجد ارزشهای تاریخی. وجود بیش از صد و هفتاد اثر تاریخی که تنها هفتاد و سه مورد از آنها در فهرست آثار ملی به ثبت رسیده است خود گویای همه چیز هست. مسئله مورد نظر، چرایی اهمیت این آثار است. مسئله؛ تأثیر شگرف فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی می‌باشد که باززنده سازی و احیای این آثار به ارمغان خواهد آورد. محوطه‌های باستانی متعلق به دوران هخامنشیان در منطقه دشتستان: چرخاب، سنگ سیاه و بردک سیاه از پتانسیل های بسیار بالای گردشگری در سطوح مختلف شهری، استانی، ملی و حتی فراملی برخوردارند. احیای محوطه‌های باستانی با قدمتی بیش از دوهزار و پانصد سال، بی شک استان بوشهر را در مرکز توجه باستان‌شناسان و گردشگران قرار خواهد داد. چنان که سرپرست هیئت کاوش محوطه باستانی کاخ چرخاب، باستان‌شناس برجسته کشور، دکترعلی اکبر سرفراز، در نشریه کیهان فرهنگی (شماره 282-283، فروردین و اردیبهشت 1389، ص 34 تا 39) در مورد این کاخ می نویسد:
 «با پیدا شدن کاخ باشکوه ولی کوچک دیگری از زمان و عصر کوروش در برازجان، یکی دیگر از آثار هنر معماری آن زمان در حاشیه خلیج فارس تجلی می یابد... شکوه و جلال و نقشه و پلان این قصر در این مکان، از ویژگی های خاصی برخوردار است که در سایر کاخهای همزمان دیده نمی شود و این مهم را مخصوصا در پوشش سقف مسطح 10 در 40 متری جنوبی کاخ به عینه می توان مشاهده کرد که از بزرگترین ابتکارات معماری و ابداعات ساختماعی در 2500 سال پیش است که ارزش معنوی آن پس از گذشت قرن ها اکنون به صورت شفاف و مستند آشکار شده که از یک نوع نانوتکنولوژی خاصی برخوردار است... ساخت بتن سبک برای پوشش سقف مسطح در 2500 سال پیش، یعنی امری باور نکردنی و معجزه آسا که آزمایشات لابراتوری به آن جواب مثبت داده و غرور و افتخار هر ایرانی را در معرفی آن بر می انگیزد و توجه به پیشینه تاریخی بسیار کهن برازجان را نزدیک می کند».
 دکتر سرفراز ضمن توصیف مشخصات بی نظیر معمارانه‌ی این کاخ، بر لزوم احیای آن تأکید می ورزد: «سزاوار و شایسته است که این مکان به صورت یک موزه زنده و پارک سیاحتی برای همیشه خوب، حفظ و نگهداری شود تا علاوه بر تفرجگاه، کلاسی مملو از آموزش و عبرت برای دانشجویان، دانش پژوهان، مسافرین و همه مردمی باشد که از آن دیدن خواهند کرد». 

بر کسی پوشیده نیست که شهر برازجان علی رغم قدمت تاریخی چند هزارساله‌اش، ناشناخته مانده است. اغراق نیست که بگوییم بسیارند هموطنانی که حتی نام برازجان به گوششان نخورده است؛ شهری که با اتکا به آثار مهم تاریخی‌اش می‌تواند نه تنها در سطح کشور که در سطح جهانی مطرح گردد. می‌توان با تعریف پروژه‌ای منحصر به فرد و واجد ارزشهای معمارانه، کاخ چرخاب را از عزلتی که به آن دچار شده رهایی بخشید. علاوه بر اینکه جذب توریست داخلی و خارجی، موجبات تعاملات فرهنگی را فراهم می‌آورد، بر مواهب اقتصادی آن نمی‌توان چشم پوشید. چرخاب، همچنین می‌تواند به عنوان مکانی فرهنگی – تفرجگاهی برای شهری که تنها در یک کیلومتری آن واقع شده، عمل کند. به عنوان مثال، پروژه را می‌توان به صورت باغی دید که کاخ چرخاب را در خود جای می دهد. تصور کنید موزه ای مدرن که بخشهایی از کاخ بازسازی‌شده را به نمایش می‌گذارد و با استفاده از فناوری نوین، اطلاعات جامعی راجع به کاخ در اختیار مخاطب قرار می دهد. علاوه بر موزه دایمی، فضاهای فرهنگی - تفرجگاهی الحاقی همچون گالریهای موقت، تالارهای گفتگو، سالن کنفرانس، کتابخانه، فروشگاه محصولات فرهنگی، سالن نمایش فیلم، آمفی تاتر روباز، کافه ها و رستوران ها و فضاهایی از این دست به سرزندگی باغ-موزه خواهد افزود، چنانکه "باغ-موزه چرخاب" به مثابه یک بستر فرهنگی- اجتماعی برای شهر برازجان عمل خواهد کرد. دیگر اینجا موزه‌ای کسالت‌بار نخواهد بود که فقط به درد توریست ها بخورد! بلکه فضایی پویا خواهد بود در اختیار شهروندان که به مجموعه ای از نیازهای فرهنگی – اجتماعی شهر پاسخ خواهد داد. 

احمدرضا حکیمی‌نژاد 

26 Dec 2015

Tehran's "Stone Palace": A House For A City

خانه ثابت پاسال در خیابان نلسون ماندلا با مساحتی بیش از 11000 متر مربع. عکس: حسین زهره‌وند


«قصر سنگی» جردن؛ خانه‌ای برای یک شهر!

منتشر شده در انسان‌شناسی و فرهنگ
«از جماران که بیرون آمدم یک‌ راست رفتم به خلوت‌ترین خانه‌ای که سراغ داشتم؛ خانه‌ای بزرگ که قبلا برای «ثابت پاسال» بود و از همان جا به دادستانی انقلاب زنگ زدم و گفتم بروید هر چه قاچاقچی مواد مخدر می‌شناسید دستگیر کنید … شب نشده بود که زیرزمین و انباری‌های خانه پر زندانی شده بود». این نوشته برگرفته از خاطرات محمدصادق صادقی گیوی (معروف به صادق خلخالی) خود گویای سرنوشت پرماجرای این عمارت بعد از انقلاب است. عمارت اعیانی‌ای که روزگاری مردم تهران «قصر سنگی»‌اش می‌نامیدند آماج حوادث گشت تا به اطوار گونه‌گون درآید و امروز به سخت‌جانی‌اش متروکهای باشد لمیده بر جوار شریان شلوغ جردن. «قصر سنگی» همان خانه تاریخی تاجر پر رمز و راز ایرانی، حبیب‌الله ثابت معروف به «ثابت‌پاسال» است.

سیاق معماری این عمارت ریشه در تاریخ و فرهنگ اروپا دارد. "نئوکلاسیسیسم" سبکی است که معماری این خانه بر آن بنا شده که البته خود ملهم از آثار قرن شانزدهمیِ آندره- آپالادیو، معمار شهیر ایتالیایی است که البته او خود نیز وامدار معماری کلاسیک روم و یونان باستان است. معماری نئوکلاسیک از اواسط قرن هجدهم در اروپا جان گرفت و تا اواسط قرن نوزده رواج فراوان داشت و حتی پس از آن نیز زیر بار سهمگین تجدد جان به در بُرد و دیگربار در قرن بیستم به شمایل "پست‌مدرن" چهره برافروخت. اما اینکه چگونه این تحفه از غرب به ایران آمد داستان دیگری است. در اواسط قرن نوزدهم بود که "شاه شهید" و درباریان قجر پای مبارک به فرنگ گشودند و شیفته و مبهوت آن همه شدند و هر آن‌چه دیدند و شنیدند عکس کردند و به خانه آوردند. معمارباشی‌ها را گماشتند که بسازند هر آن‌چه که در «کارت‌پستال»ها می‌دیدند و آن‌ها چنین کردند. در ایران آن را معماری فرنگی خواندند که گاهی به خلوص و گاهی به تلفیق با سنت معماری وطنی در ابنیه حکومتی و بعدتر در سایر بناها پدیدار گشت تا آنجا که در قرن بیستم ساخت بناهای مسکونی به این سبک و سیاق تجلی قدرت، شوکت و جاه و جلال صاحبِ خانه بود. تقارن، تعادل، ارتفاع زیاد و صلبیت از شاخصه های عمارت حبیب الله ثابت است که وی نیز از متمولین زمانه خویش بوده است.  در بهترین حالت، این بنا یک کپی هنرمندانه است از آنچه معماری نئوکلاسیک خوانده می‌شود.  ناگفته نماند که در دهه‌ی اخیر ولعی سیری‌ناپذیر در ساخت بناهای مسکونی و حتی بعضا غیرمسکونی در پایتخت -و دیگر کلان‌شهرها- به این سیاق به وجود آمده که در افواه به سبک «رومی» مشهور است که در مجالی دیگر به تفصیل به آن خواهم پرداخت.
چرا این خانه را باید حفظ کرد؟
در خبر است پنجاه سال پیش از این، صاحب ِخانه پانزده میلیون دلار وقت سلفیده که خانه، خانه شده. گران‌ترین خانه‌ی شهر بوده و هنوز با وسعتی بیش از یک هکتار بزرگ‌ترین خانه‌ی پایتخت. شاید با نگاهی واقع‌گرایانه بتوان به این نتیجه اسفناک رسید که حفظ، مرمت و احیای خانه کسی که مُهر بهاییت بر پیشانی داشته و علقه‌ای به خاندان سلطنت و حشرو نشر و برو بیایی به دربار و احیانا خیابانی مزین به نام نامی‌اش در تل آویو!، در شرایط فعلی کمی سخت می‌نماید. هر چند نفوذ سیاسی و اقتصادی بی‌شائبه‌ی صاحب این عمارت در آن روزگار و نزدیکی‌اش به دربار پهلویِ دوم می‌تواند بر اهمیت تاریخی این خانه بیفزاید و شاید آن را به خانه‌ای پر رمز و راز تبدیل کند که برگ‌هایی از تاریخ معاصر ایران را در پستو دارد. از این منظر که صاحبِ این خانه بازرگان و کارآفرینی صاحب‌نفوذ در بستر سیاسی، اجتماعی و اقتصادی تاریخ معاصر این مملکت بوده، هر آن‌چه از وی به جای مانده نیز می‌تواند اعتبار تاریخی بیابد. البته کنکاش در احوال وی قصد این نوشتار نیست. فارغ از این‌که صاحبِ این خانه که بوده و به کدام قبله نماز می‌کرده، ماهیت وجود این عمارت با تمام مشخصه‌های معماری‌اش در زمینی بالغ بر یک هکتار در مجاورت خیابان نلسون‌ماندلا (یا همان آفریقا یا همان جردن) در شمال پایتخت، حاکی از پتانسیل به‌سزای این مجموعه جهت تبدیل به یک فضای باز شهری است. در شهری چون تهران که یوتوپیای ماشین‌ها است و اتوبان‌های به -گُل و سبزه و نقش و نگار آراسته- چون مارهایی خوش‌خط‌وخال بر پیکرش تنیده‌اند و استخوان‌های‌اش را له کرده‌اند؛ بر مدیران شهر است که دریغ نکنند فرصت‌ها را از برای تیمار تن زار و رنجور این شهر. یک لکّه‌ی یک هکتاری بلااستفاده در قلب «جردن»، چیزی از مقوله‌ی همان فرصت‌ها است. فرصتی که فی‌الحال طرح تفصیلی پایتخت، فاتحه‌‌اش را خوانده و کاربری آن را به پهنه مختلط تجاری-ادارای-مسکونی تغییر داده است. از همین رو گویا بناست مجتمعی به انواع کاربری‌های مذکور آمیخته، در نُه طبقه بر روی خاک «کاخ ثابت‌پاسال» ساخته شود. البته اگر به اعجازی این نُه، نوزده یا احیاناً نوَد نشود! البته قابل‌ذکر است که مسئله‌ی آمیختگی کاربری‌ها مورد نقد این قلم نیست، بلکه این طرز سازماندهی و چگونگی جانمایی‌ این کاربری‌ها است که وضعیت کیفی یک محیط‌ شهری را تعریف می‌کند. آنچه مبرهن است این است که تا این عمارت یا هر بنای واجد ارزش تاریخی در فهرست آثار ملی ثبت نگردد، به خودی خود امکان حفاظت از آن توسط دستگاه‌های ذیربط بسیار دشوار می‌نماید.  

 موقعیت عمارت ثابت پاسال در خیابان جردن. منبع: گوگل‌مپ

اگر انسان به مثابه‌ی انسان، محور طراحی و توسعه‌ی شهر باشد آن‌گاه برخوردی متفاوت با این قسم بناها در شهر صورت خواهد پذیرفت. درحالی‌که شهرداری و سازمان میراث فرهنگی هر یک دیگری را به صدور مجوز تخریب این بنا متهم کرده‌اند، معاون شهرسازی و معماری وزارت راه و شهرسازی از صدور دستور توقف هر گونه عملیات اجرایی در این خانه خبر داده است. باشد که این دستور ملغی نگردد! موقعیت ویژه‌، وسعت فضای باز، فرم معمارانه و همه آن‌چه که به تاریخ این بنا متصل است، ایجاب می‌کند در طرح تفصیلی آن بازنگری جدی صورت گیرد. به زعم نگارنده می‌توان این زمین یک هکتاری را با محوریت یک کاربری شاخص فرهنگی (با باززنده‌سازی عمارت موجود) تبدیل کرد به یک حیاط مهم شهری برای پیاده‌ها و روحی تازه در کالبد ماشین‌زده‌ی خیابان جردن دمید. حتی پیش‌بینی فضاهایی الحاقی در مقیاس انسانی و متناسب با بنای موجود در این عرصه چندان دور از ذهن نیست. مسئله‌ی چالش‌برانگیز این است که تا زمانی‌که جایگاه و وضعیت «انسان پیاده» در شهر دغدغه‌ی اساسی تصمیم‌سازان و برنامه‌ریزان شهر در تهیه‌ی طرح‌های بالادست نباشد، هجی کردن واژه‌ی «شهروند» یک مغلطه‌ی بسیار عظیم است!