3 Nov 2017

'Behind the Veil' by Alice Bucknell (Farsi Edition)





Artist and writer Alice Bucknell wrote The Architectural Review September issue's Thinkpiece: Behind the Veil, in which she has looked into the essence of Tehran's emerging, attention-grabbing residential facades which predominantly desired Western's architecture and design magazines such as ArchDaily, Dezeen and beyond. In fact, I had a chance to have a say in it while she interviewed me for the piece. Following its publication in the AR, I translated the article (into Farsi) at the request of the British Council's Underline Magazine for its Autumn Issue.

------------------------------------------------------------------------------------------------------

 پشت نقاب تهران
نویسنده: آلیس باکنل
برگردان: احمدرضا حکیمی‌نژاد
، سپتامبر 2017The Architectural Review منتشرشده در مجله
ترجمه فارسی در مجله آندرلاین (شماره اول، پاییز 1396، ص.61-69) منتشر شده است. 


 نمایی از تهران، عکس: مهسا اعلمی فریمان

چهره تهران دستخوش تغییر است، همان‌طورکه باورهای سنتی نسبت به حوزه عمومی و خصوصی در حال دگردیسی است و معماران تهرانی به آن سوی مرزها می‌نگرند!

تهران شهری است که یک توریست غربی را گیج و منگ می‌کند. زلم‌زیمبوهای آهن و شیشه که لندن و نیویورک را تسخیر کرده‌اند در اینجا چندان به چشم نمی‌خورند  و اغلب در گستره‌ای بژگون از آجر و بتن هضم شده‌اند؛ همین‌طور که معماری گذشته ایران به طرز ملموسی از نظر غایب است. در عوض تهران فرشی است چهل‌تکه از بزرگراه‌ها، بلوک‌های اداری، نقاشی‌های دیواری رنگ و رورفته، قصابی‌های مزین به لامپ مهتابی و نئون و البته، مراکز خرید. هیچ‌کس، حتی خود تهرانی‌ها هم نمی‌دانند هویت این شهر چیست و این‌که دارد به کدام سوی پیش می‌رود؟

همیشه این وسوسه وجود دارد که پاسخ را باید در گذشته جست. بسیاری، بحران هویتی پایتخت ایران را به انقلاب 1357 نسبت می‌دهند. انقلابی که یک جمهوری اسلامی نوین را جایگزین 2500 سال حکومت پادشاهی کرد. اما اگر احیانا از یک ایرانی بپرسید این آمیزه‌های هویتی-فرهنگی واقعا از کجا سرچشمه می‌گیرند، او احتمالا پاسخی عمیق‌تر خواهد داشت.

آن‌گونه که احمدرضا حکیمی‌نژاد، پژوهش‌گر معماری و شهر می‌گوید: «نفوذ و تأثیر غرب بسیار پیش‌تر از انقلاب 57 آغازیدن گرفت و در دهه‌های 60 و 70 میلادی به اوج خود رسید.» ردپای این نفوذ متأخر را می‌توان در خانه‌های مسکونی شمال شهر تهران مشاهده کرد؛ مناطق اعیان‌نشینی که در دامنه البرز جا خوش کرده‌اند و مأوایی شده‌اند برای آن‌ها که به اندازه کافی بخت یارشان بوده که از گرمای دشت برهند و در این بهشت باغ‌ها و ویلاها ـــ که البته نشان چندانی از ریشه‌های معماری ایران با خود ندارد ـــ سکنی گزینند. به عنوان نمونه، می‌توان به «ویلای نمازی» اثر معمار ایتالیایی «جیو پونتی» اشاره کرد که در اوایل دهه 60 میلادی ساخته شد و هم‌اکنون در معرض خطر تخریب است. 



«ویلای نمازی» اثر جیو پونتی، که ساخت آن در سال 1964 به پایان رسید و هم‌اکنون در معرض خطر تخریب است. منبع: آرشیو جیو پونتی، میلان

برخی دیگر به گذشته‌ای دورتر اشاره می‌کنند. آن‌طور که مسعود تقوی سردبیر مجله معماری «همشهری» شرح می‌دهد: «هر چیزی در تهران از قرن هجدهم به این سو غربی است، نه ایرانی.» ذائقه نخبگان و متمولان به تأسی از معماری غرب به ساخت کاخ‌ها و عمارت‌هایی در حومه‌های شمالی شهر انجامید، من‌جمله «کاخ سفید» سعدآباد [«کاخ-موزه ملت» فعلی] در دهه 30 میلادی که اقامتگاه تابستانی آخرین شاه ایران بود؛ و کاخ مدرنیستی نیاوران اثر محسن فروغی که ساخت آن در سال 1968 به اتمام رسید. شاه [محمدرضا پهلوی] از پشت ستون‌های به شدت انتزاعی ایوان همین کاخ بیش از ده سال بر ایران حکومت کرد.
تأسی از سبک و سیاق غربی که در معماری کاخ‌ها و عمارت‌ها جلوه می‌کرد، با واردات شهرسازی آمریکاییِ دهه‌های 50 و 60 میلادی به اوج خود رسید. هرچند، به گفته حکیمی‌نژاد: «این تقلید کورکورانه از شهرسازی آمریکایی کاملا بی‌معنی بوده، آن هم برای شهری که هنوز مفهوم فضای عمومی  را آن‌طور که باید درک نکرده است.»

«کاخ سفید» [«کاخ-موزه ملت» فعلی] در مجموعه سعدآباد واقع در شمال تهران. منبع عکس: آسوشیتدپرس

هرقدر که تعریف یک زمان‌بندی دقیق برای روند جهانی شدن و گرایش به سبک بین‌المللی در ایران مبهم و گنگ باشد، هیچ شکی در این نیست که این روند هم‌اکنون بیش از هر زمان دیگری با شدت و حدت در حال پیشروی است. با آغاز جنبش اصلاح‌طلبی در ایران در سال 1997 و در ادامه آن رویکرد بلندپروازانه شهردار تهران و همین‌طور تعلیق تحریم‌های بین‌المللی در سال‌های اخیر، شرایط اقتصادی-اجتماعی بی‌سابقه‌ای بعد از انقلاب ایران، برای ارتباطات بین‌المللی فراهم آمده است. در واقع، تهران معاصر را می‌توان به عنوان مجموعه‌ای از ایده‌های متفاوت و رقابتی توصیف کرد که هر روز بیش از پیش به سوی تبدیل شدن به یک پایتخت بین‌المللی پیش می‌رود. تا آن‌جا که حتی تلاش‌هایی در این زمینه جهت ایجاد فضاهای به اصطلاح «عمومی» برای جلب رضایت عموم انجام گرفته است. ایجاد اماکن تفرجگاهی با بودجه‌های عمومی همچون «پل طبیعت» نمونه‌ای است از این دست تلاش‌ها. تهرانی‌ها به سرعت این قسم فضاها را ازآن خود می‌کنند. چندان غیرمعمول نیست که در این شهر به اسکیت‌پارک‌هایی برخورید و دختران و پسران جوان را در کنار هم در حال اسکیت کردن ببینید. یا مثلا پارک‌های ویژه بانوان که به زنان تهرانی این امکان را می‌دهد که بدون حجاب در فضای عمومی ظاهر شوند.  
به نظر می‌رسد تمایل و اشتیاق طبقه مرفه به طراحی غربی، در همه شئون زندگی شهری در سال های اخیر نمود پیدا کرده، هر چند که این فرآیند همیشه چندان هم سرراست و ساده نبوده است. به عنوان مثال در سال 2012 در مسابقه بینالمللی طراحی ساختمان مرکزی بورس اوراق بهادار تهران، طرح آلخاندرو آراونا، معمار شیلیایی‌تبار رتبه اول را کسب کرد، اما هیچ‌گاه به مرحله اجرا نرسید.



تصویری از هتل هیلتون تهران [هتل «پارسیان استقلال» فعلی] در دهه 1960، اثر معمار پیشروی ایرانی حیدر غیایی، طراح «ساختمان مجلس سنا»، منبع: مجله لایف، 1962
می‌توان گفت حوزه خصوصی [یا همان خانه‌] همیشه بیشترین میزان واکنش‌گری را نسبت به شرایط سیاسی-اجتماعیِ در حال گذار ایران از خود بروز داده‌ است. چنان‌که در ویلاهای معاصر، ستون‌ها جای خود را به فرم‌های به شدت انتزاعی می‌دهند که خود نمودی است از وضعیت طبقه الیت جامعه امروز. حتی در معماری‌های متواضع‌تر مسکونی متعلق به طبقه متوسط و کارگر، نوعی دل‌مشغولی نسبت به مقوله «نما» در سال‌های اخیر دیده می‌شود. چرا که، آن‌طور که مسعود تقوی تأکید می‌کند: «شیوه کار کردن ما تغییر کرده است، در نتیجه شیوه زندگی‌مان نیز باید تغییر کند. در واقع این مناسبات اقتصاد جهانی و نفوذ طراحی غربی است که شیوه زندگی و شیوه طراحی ساختمان‌هایمان را به ما دیکته می‌کند.»
پرسش اینجا است که آیا تحولات اخیر معماری تهران صرفا یک پدیده سطحی و گذرا است؟ به نظر می‌رسد بسیاری از پروژه‌های مسکونی جدید بیشتر یک نوع فرآیند نماسازی (چهره‌پردازی) را طی می‌کنند تا نوسازی. آپارتمان‌های معمولی چهار یا پنج‌ طبقه‌ای که در پوسته‌هایی جذاب و پیچیده پنهان شده‌اند. این پروژه‌ها اغلب توسط معماران جوان تازه‌کار و مجهز به جدیدترین نرم‌افزارها طراحی شده‌اند. نماهای دوپوسته، پرده‌های آجری متخلخل، و اتاق‌های چرخان مجهز به فناوری مورداستفاده در تماشاخانه‌ها و نمایشگاه‌های ماشین از جمله این نوآوری‌ها هستند که همگی از یک ایده «تکنو-یوتوپیایی» جدید برای شهر سخن می‌گویند.  
در ساده‌ترین حالت، این نماها، پوسته‌های دولایه‌ای متشکل از یک پرده متریال هستند که پنجره‌های دوجداره را می‌پوشانند و از مصالح متنوعی (از آجر گرفته تا ورق‌های چوبی) ساخته شده‌اند. معمولا ایستا هستند و گاهی حفاظی می‌شوند برای یک تراس کوچک. این گونه نماها نوعی حس خلوت، حفاظت در برابر آفتاب و همین‌طور حس فضای خصوصی را القا می‌کنند.    

«آجرپوش»، استودیوی طرح و ساخت آدمون. منبع: پرهام تقی‌اف، مصطفی کرباسی/ برگرفته از وبسایت «معماری معاصر ایران»
«نمای این ساختمان به ما آرامش می‌دهد.» این را یکی از ساکنان ساختمان «آجرپوش» که در سال 2015 توسط «استودیوی طرح و ساخت آدمون» طراحی شد، می‌گوید. او اضافه می‌کند: «من می‌توانم در بالکن بنشینم و از منظره بیرون لذت ببرم، بدون این‌که دیده شوم.» به لطف نرم‌افزارهای طراحی پارامتریک نمای آجری این ساختمان بی‌نیاز از ملات است. نرم‌افزار این امکان را ایجاد کرده که زوایای مطلوب آجرها با توجه به زاویه تابش خورشید و مجاورت هر آپارتمان با خیابان شکل بگیرد. نتیجه نهایی، حسی است از یک فضای پرنور و دل‌باز که از درون خویشتندار است و از بیرون یک نمای دراماتیک (نمایشی) را عرضه می‌کند.
آپارتمان‌های بی‌پرواتر (و البته گران‌تر) ما را به آن چیزی ارجاع می‌دهند که «دفتر معماری تداوم پویا» آن را «بعد چهارم: زمان» می‌نامد. در نماهای متحرک این آپارتمان‌ها متریال (مصالح ساختمانی) به مثابه یک پرده عمل می‌کند و به ساکنین این امکان را می‌دهد که میزان دید به/از خیابان را تنظیم کنند. در نتیجه یک نوع فضای نیمه‌محصور خلق می‌شود که در آن، به ویژه زنان ایرانی می‌توانند هوای تازه و حس حوزه عمومی را بی‌آنکه از خیابان دیده شوند تجربه کنند و به نوعی حجاب اجباری را دور بزنند.
 www.caoi.ir  خانه صبا، دفتر معماری تداوم پویا، منبع: پرهام تقی‌اف، حسین برازنده/ برگرفته از وبسایت «معماری معاصر ایران»:
 این نماهای نوین از یک شرایط اجتماعی در حال گذار پرده برمی‌دارند، با میلی جدید به دیدن و دیده شدن. اما از طرفی بهای بسیار گزاف این قسم پروژه‌ها، این پرسش را برمی‌انگیزد که تهران آینده واقعا برای چه کسانی ساخته می‌شود؟ برای درصد بسیار اندکی از جمعیت شهر که امکانات مالی کافی برای زندگی در چنین آپارتمان‌های گران‌قیمتی را داشته باشند؟ مادامی‌که این معماران سعی می‌کنند نوعی پیوند میان معماری گذشته و ارزش‌های سنتی فرهنگ ایرانی با فناوری جدید ایجاد کنند و هم‌زمان به چالش‌های زندگی شهری معاصر پاسخ دهند، دقیقا به کدام تاریخ و کدام گذشته ارجاع می‌دهند؟ و این فرآیند منافع چه کسانی را تأمین می‌کند؟ پرسش اینجا است که چه‌قدر واقعا از کاخ‌ها و ویلاهای نیاوران فاصله گرفته‌ایم و به جلو گام برداشته‌ایم؟
این پرسش مطرح است که این پروژه‌های جدید اصولا چه چیزی به بافت شهری پیرامون خود اضافه می‌کنند؟ علی‌رغم رفع تحریم‌ها و رونق نسبی بخش مسکن، باید گفت که خسارت واقعی قبلا وارد شده است. به‌طوری‌‌که بسیاری از کارفرماها ساختمان‌های مسکونی چندطبقه را اغلب روی زمین خانه والدین‌شان بنا کرده‌اند. قابل ذکر است که در فرهنگ ایرانی، سکونتگاه به عنوان سازه‌ای زنده با طول عمری حدود 30 تا 40 سال پنداشته می‌شود. وقتی در زمینی که اصولا برای یک واحد مسکونی تک‌خانوار پیش‌بینی شده، آپارتمانی چندطبقه ساخته شود، پیامدی جز تراکم‌سازی سریع و شدید در بر نخواهد داشت.

ساختمان مسکونی اندرزگو، دفتر معماری آینه، منبع: فرشید نصرآبادی (عکاسی معماری آذر)/ برگرفته از وبسایت «معماری معاصر ایران»
با این وجود، بسیاری آپارتمان‌های نوساز نیز وجود دارند که سعی می‌کنند به بستری که در آن اتفاق می‌افتند بی‌اعتنا نباشند. ساختمان مسکونی اندرزگو (2015)، طرح «دفتر معماری آینه» نمونه‌ای از این آپارتمان‌هاست که از رویکرد برون‌گرایانه نماهای جدید پیروی نمی‌کند. در اینجا، طرح، مشکل محدودیت و تنگی سایت را با رویکردی کاملا درون‌گرایانه حل می‌کند. به‌طوری‌که ساختمان به خیابان هشت‌متری (برِ اصلی) پشت کرده و در عوض انرژی‌اش را صرف ایجاد تراس‌های داخلی می‌کند. تراس‌هایی که در دل فضاهای داخلی آپارتمان‌ها تعبیه می‌شوند و از این جهت، تغییری بنیادی در سازماندهی فضاهای نشیمن به وجود می‌آورند؛ درحالی‌که هم‌زمان دوگانه سنتی فضای داخلی – خارجی را به چالش می‌کشند. نمای ساختمان به دقت از مصالحی آرام و بی‌ادعا در ترکیبی غیرمعمول از سنگ گرانیت و ور‌ق‌های چوبی بهره می‌برد تا به طرز ظریفی سروصدا و گردوخاک یک خیابان تنگ و شلوغ را خنثی کند.
در بستری از تراکم شهری و تهدید یکسان‌سازی (هموژنیزاسیون) اجتماعی، نیاز به فردگرایی در معماری به همان اندازه برای پروژه‌های مسکونی طبقه کارگر و متوسط ـــ که احیانا امکان استفاده از مصالح تجملی در نمای ساختمان را ندارند ـــ نیز حایز اهمیت است. برای برخی پروژه‌ها، آجر یک عنصر طراحی پراهمیت و حیاتی است؛ آجر در اینجا چیزی فراتر از یک جذابیت کارکردی‌ صرف است و به مثابه یک میراث زیبایی‌شناختی غنی و سمبولیسم فرهنگی عمل می‌کند. کیفیات حسی آجر در فرهنگ ایرانی بسیار شناخته‌شده است، تا آنجا که حتی در معماری سنتی ایرانی اصطلاحی چون «فخرومدین» وجود دارد که کیفیت‌های پدیدارشناختی‌ آجر چون نور، سایه و بافت را با الگوها و نقش‌های به‌هم‌پیوسته درمی‌آمیزد.
گاهی این کیفیت، مستقیما با درنظرگرفتن نما به مثابه یک «پرده» حاصل می‌شود. به عنوان مثال، آپارتمان «صبا»، طرح «دفتر معماری تداوم پویا» (2015)، به ساکنین خود یک تراس محصور در پس یک کرکره چوبی متحرک به ارتفاع 2.5 متر (که به‌طور دستی قابل کنترل است) ارائه می‌کند. نتیجه، نوعی نمایش معمارانه است که در آن زندگی خصوصی با خیابان درمی‌آمیزد و پوسته چوبی مواج که ملهم از نقوش کهن ایرانی است، جانی تازه به نمای ساختمان می‌دهد و نوعی پیوستگی و هارمونی ایجاد می‌کند. البته ارجاع به معماری گذشته گاهی می‌تواند کمی پرزرق و برق‌تر از این‌ها تمام شود. مثل ساختمان «اُرسی خانه» اثر «استودیوی معماری کیوانی و همکاران» (2016) که در آن، تزیینات پوسته دوم نما بازی رنگین نورهای منکسر را به معرض نمایش می گذارد. با ترکیبی از شیشه‌های رنگی و و تخته‌های چوبی، طرح ملهم ازچیزی می‌شود که نامش را از آن وام گرفته: پنجره سنتی اُرسی.


خانه شریفی‌ها، دفتر معماری «دیگر»، منبع: وبسایت دفتر معماری دیگر: 
www.nextoffice.ir


مسئله بستر (context) برای بسیاری از پروژه‌های تجملی اهمیت چندانی ندارد؛ پروژه‌هایی از قبیل خانه 9 میلیون پوندی و بحث‌برانگیز «شریفی‌ها» که در سال 2013 توسط دفتر معماری «دیگر» ساخته شد. در سه طبقه از هفت طبقه این بنا احجامی متحرک و چرخان از جنس چوب تعبیه شده که باعث می‌شود فضای داخلی بین درون‌گرایی و برون‌گرایی مفرط در نوسان باشد ـــ که در یک حالت به طرزی آشکار توجه‌ها را به فضاهای خصوصی جلب می‌کند و در حالتی دیگر عامدا به منظر خیابان پشت می‌کند. مدیریت «دفتر دیگر»، علیرضا تغابنی با این ادعا که این پروژه «بیشتر بر اساس یک نیاز شکل گرفته  تا یک ایده تجملی و لوکس» بحث‌های زیادی برانگیخت. این پروژه ممکن است به نیاز الیت برای یک نمایش چشمگیر و خودنمایانه پاسخ داده باشد، اما از بستری که درآن شکل گرفته (در اینجا تهران) چندان بهره‌ای نبرده است. چرا که این خانه می‌توانست به راحتی در جایی مثل کالیفرنیا نیز ساخته شود. 

خانه چهل‌گره، طرحی از حبیبه مجدآبادی و علیرضا مشهدی‌میرزا. منبع: حبیبه مجدآبادی و علیرضا مشهدی‌میرزا / برگرفته از وبسایت «معماری معاصر ایران»
حبیبه مجدآبادی یکی از دو طراح «خانه چهل‌گره» که نامزد جایزه معماری آقاخان در سال 2016 شد، به گرایشهای معماری بین‌المللی و ترکیب آن با فرهنگ ایرانی به دیده تردید می‌نگرد. او و همکارش علیرضا مشهدی‌میرزا، با به‌کارگیری یک روش نوآورانه در اجرای نما به عنوان یک «کار جمعی» سعی کردند تا حد زیادی هزینه‌های ساختمان را کاهش دهند. به همین منظور از کارگران محلی برای اجرای نمای ساختمان بهره بردند. فرآیند تولید، سریع و منحصربه‌فرد بود و نسبتا ارزان تمام شد. آن‌طور که مجدآبادی می‌گوید: «ایرانی‌ها اصولا نقش چندانی در فناوری نوین بازی نمی‌‌کنند. علم و فناوری در اختیار چند کشور محدود است. ما بهتر است بر ارزش‌های فرهنگی صنعتگری خود تمرکز کنیم و از هر فرصتی برای مقرون‌به‌صرفه‌کردن آن استفاده نماییم.» 
زمانی‌که با حکیمی‌نژاد در مورد روند تأثیر پروژه‌هایی چون «خانه چهل‌گره» بر آینده شهرسازی تهران صحبت می‌کنم، می‌توان از لابه‌لای گفته‌های او کورسویی از امید را دید: «تهران به لحاظ ساختاری و اجتماعی یک فاجعه مجسم است ... اما هرگاه پروژه‌هایی از این دست می‌بینم ـــ که البته نقاطی استثنایی در شهر هستند ـــ کمی نسبت به آینده آن خوشبین می‌شوم.»    
«کمیته نما و منظر شهری» که اخیرا در برخی شهرداری‌های مناطق تهران تأسیس شده، نیز این امید را ایجاد کرده که بتواند با وضع و اجرای قوانین و سیاست‌های مقتضی در بهبود و بهسازی چهره شهر گام بردارد. 


5 Mar 2017

"Good Architecture" for Iran!


Good Architecture Logo, Courtesy of goodarchitecture.ir

Published in Good Architecture website.

The Institute for Strategic Studies in Iranian Architecture (ISIA), headquartered in Tehran, Iran, has recently launched a long-term research project entitled: Good Architecture (GA). As claimed by the institute, GA is a collective, interactive and collaborative style of research which tends to build a bridge between architecture and its immediate users: the people. As part of its agenda, it aims to approach prominent scholars and practitioners in the world of architecture, planning and design to collect their insights and intellectual thoughts on defining characteristics of a responsive architecture specifically in the context of Iranian cities. This is, perhaps, to depict an intellectual perspective of what a 'good' piece of 'architecture' is meant to be. To cut a long story short, I was contacted by the GA research director, Navid Ganji - who is also the founder and CEO of ISIA- and it was since then I've got involved with this research project. 

From a philosophical point of view, one may argue that there is no such concept as either 'good' or 'bad', not only in architecture but also in the whole universe. This is perhaps why a towering figure in architectural pedagogy and practice (1), in response to my request for an interview on the subject of 'good architecture', wrote me back: "I do not know what 'good' means". This statement may well put a big question mark over the whole idea of 'good architecture' programme. As a member of the GA research committee, I've been, myself, frankly sceptical about the title of this project. Though the 17th-century Dutch philosopher, Spinoza, has a simple answer for it, however an egotistic answer, yet an answer: "By good I shall understand what we certainly know to be useful to us". Although human being has the capability of being neutral, s/he predominantly fails to do so, and his/her failure is not limited to the world of art at all. We adore some and abhor others, we embrace and dismiss. We, simply, judge! I would argue, in art and design, a non-judgmental situation will put an end to what is called 'critique'.

In fact there exists such term as 'good architecture', although it may appear in a variety of verbal shapes swapping that 'good' with metonymies like 'well-designed', 'responsive' and so on. For instance, the Royal Institute of British Architects has used it in a 2011 report entitled "Good design- it all adds up", in which -- through several case studies-- it highlights the ways of improving the quality of the built environment and the positive socioeconomic impacts a good design could have. The renowned architecture and design critic, Aaron Betsky, in his piece: "What It Means to Make Good Architecture"explains what it means to make good architecture! Whether we agree or not, the subject of good architecture has always been a matter of debate in architectural spectrum.  

----------------------------------------------------------------------------------------------
(1) I may not have the permission to reveal their identity as the statement came as a personal note in response to an interview request and it never led to conducting an interview, but rather it triggered the idea of writing these lines.

PS. If you have any sort of connection with the world of architecture, either academically or professionally and would like to share your ideas about the concept of 'good architecture', please get in touch via ahmadreza.hakimi@gmail.com.


19 Nov 2016

Underground

© Ahmadreza Hakiminejad- 2012

آندِرگِراوند

مُشتم را به میله‌ی سرخ واگن قطار گره زده و کنار درب خروج کز کرده بودم؛ درست جایی که به اندازه‌ی یک آدمِ ایستاده جا بود تا از پس جداره‌ای شیشه‌ای صندلی‌ها شروع شود. احساس خفگی می‌کردم. آدم‌ها در باریکه‌ی واگن قطار انگاری روی هم تلنبار شده بودند. بوی الکل اجتناب‌ناپذیر بود. اصطکاک چرخ‌های قطار به ریل‌های عهدِ بوقی گوش را می‌خراشید. یک لحظه تنه به تنه شدم. بغلی هل خورد روی من. دستم را محکم به میله قلّاب کردم تا پس نیفتم. دو تا سینه‌ی گنده افتاد جلوی چشم‌هام. چشمم را از آن دزدیدم، انداختم روی مرد دیلاقی که بی‌اغراق سرش به سقف واگن می‌سایید. او پیروزمندانه در آن همهمه‌ی خرتوخری کتابش را بر فراز ملت با دست راستش نگه داشته بود و هیکلش را ول کرده بود روی میله‌ی وسط جلوی درگاه. این در حالی بود که چهار نفر دیگر به این میله‌ی وسطی آویزان بودند. همان قدر که کتاب خواندنش در این بحبوحه‌ی جمعیتی قابل تحسین بود در عین حال حرصی‌ام می کرد. داشتم کتاب خواندن او را در این بازار شام هضم می کردم که پشت سرش جوانی سیاه پوست دست به میله حواسم را پرت کرد. پارتنرش دستانش را به دور کمر او حلقه زده بود و او همزمان نقش عاشق و میله را برای معشوق بازی می‌کرد. هر از گاهی سرهایشان به هم نزدیک می شد تا لبی تر کنند. دخترک دست راستش را از دور کمر جوان آزاد کرد و چهار انگشتش را انداخت توی جیب عقبی شلوار پسرک. سرم را بر می گردانم و به جداره شیشه‌ای می‌چسبم. پیرمرد و پیرزنی روی صندلی‌هایی که با روکش پارچه‌ای ضخیمی پوشانده شده نشسته‌اند و به هم لبخند می‌زنند. پیرمرد ژیله زرشکی شیکی پوشیده، زیر یک کت چهارخانه خاکستری. با چتری که بیشتر به عصا می‌ماند بازی می‌کند. ناگهان نگاهم به نگاه پیرزن گره می‌خورد. لبخند را با خود همراه دارد. سعی میکنم گوشه‌های لبم را به سمت گونه‌هایم هدایت کنم تا لبخندش را بی پاسخ نگذاشته باشم. روبروی آن‌ها زنی با عجله در حال بزک کردن است. لوازم آرایشش را روی پایش گذاشته و تلاش می‌کند به کمک آینه کوچک گردی به دقت چشم‌هایش را سیاه کند و لب‌هایش را قرمز. مضطرب و پریشان به نظرم می‌رسد. معلوم است قرارش دیر شده یا شاید هم قرار مهمی دارد. بغل دستی‌اش که هدفونی دو برابر کلّه‌ی من روی گوشش هست ساندویچ گاز می‌زند. قطار در تونل‌های تنگ و تاریک در اعماق زمین به حرکت خود ادامه می‌داد و نعره می‌کشید. گوشَم کیپ شده بود. شنیده بودم این طور موقع ها آب دهان را قورت بدهی گوشَت باز می شود. گوشَت باز می‌شود اما دماغت پُر است. پُر است از بوی آدم‌ها، عطرها، ادکلن ها، عرق‌ها، بوی الکل، بوی باد شکم مردمانی از پنج قاره جهان، بوی تند سیگاری که معلوم است همین ایستگاه قبلی قبل از سوار شدن به قطار خاموش شده، بوی غذاها، بوی رُژها، بوی غازه‌های ماسیده روی گونه‌ها، ملغمه‌ای از بوها، نگاه‌ها و رفتارها، یک کلکسیون اجتماعیِ تمام‌عیار. یکی ایستاده کتاب می‌خواند، یکی غذا می‌خورد، یکی چُرت می زند، دیگری با دوستش حرف می‌زند، یکی مست کرده فریاد می کشد، آن یکی لاس می‌زند، یکی کلا خوابش برده و قطعا ایستگاهش را رد کرده، آن یکی بزک می کند، یکی با موبایلش ور می‌رود، عده‌ای می‌خندند، یکی آرام و بی صدا و بی هیچ حرکتی در افکار خویش غوطه می خورد، یکی آن ورتر از فرط مستی هر چه خورده را بالا می آورد، دیگری انگاری بغض دارد، انگار خبر بدی شنیده، اشک در چشمانش حلقه زده؛ انگار همه‌ی داستان‌های جهان را یک جا ریخته اند توی دل این مارهای آهنین که به طرز هولناکی در این غارهای مدرن به سوی مقصدی معلوم و پیش نوشته می خزند. راننده، ترمز ناشیانه ای می کند، ناخودآگاه میله را فشار می دهم. قطار زوزه‌کنان می ایستد. صدای نه چندان ظریفی اعلام وضعیت می کند: «آکسفورد سیرکِس استیشن». راننده هوار می کشد که: آهای ملت «مایند دِ گَپ». این را چند باری تکرار می کند تا درب های زندان باز شود و هم سلولی‌های ناخواسته به بیرون ترشح کنند. تا درب باز می‌شود امانش نمی دهم. همین که پیاده می شوم درست جلوی چشمم یک کپل کاغذی به چه بزرگی نمودار می‌شود، بالایش تبلیغ فیلمی را کرده که ظاهرا صاحب این کپل، بازیگر نقش اول آن است. راه خود را در میان جمعیت باز می کنم. بازی علامت‌ها، نشانه‌ها و رنگ‌ها شروع می‌شود. سکو را طی می کنم و به مرحمت علامت خروج به راهروی کناری می‌روم. آن بالا نوشته: "از سمت چپ حرکت کنید". هفت هشت پله را گز می کنم. وارد راهروی دیگری می شوم. سینه‌هایی در ابعاد هشت متر. تئاترهای وِست‌اِند، فیلم‌هایی که قرار است بیاید، هنرپیشه‌های هالیوود. پرنس ویلیام و تازه‌عروس باکینگهام که البته خیلی هم تازه نیست دیگر. دوباره چند پله و باز ادامه راهرو. سرامیک‌های رنگ و رورفته‌ای دالان‌ها را پوشانده‌اند. کاشی‌های رنگی یکی در میان،گاهی بین آن‌ها دیده می‌شود. عکسها، پوسترهای تبلیغاتی و البته دوربین‌های مداربسته تنها چیزهایی هستند که از دل زمین تا بزنگاه خروج شما را همراهی می‌کنند. انگار زور می‌زنند که بهت بفهمانند اون بالا روی زمین خبری هست. صدای موسیقی مثل صدای ناله‌ای که از ته چاه می آید به گوش می‌رسد. به سرسرای اصلی خروجی می‌رسم. روبرو، دالان دیگریست. الان دیگر صدای موزیک به وضوح شنیده می‌شود. خودشه، آن گوشه یکی ایستاده و گیتار می‌زند و جلوی پایش جعبه‌ی گیتارش دهان باز کرده به این امید که شاید صدای ساز او کسی را دست به جیب کند. به راست می‌پیچم تا پله‌برقی را سوار شوم. سمت راستِ پله برقی روی یکی از پله‌ها پشت سر جمعیت می‌ایستم. این یک قانون است، تا راه برای آنها که خیلی دستپاچه اند از سمت چپ پله‌ها باز باشد. آدم‌ها همچنان حضور دارند. روی این پله برقی‌ها همه شان ناگهان یکسان می شوند. مثل آدمکهایی که در کارخانه اسباب‌بازی روی ریلهای ماشینهای خودکار تولید انبوه می شوند. دیگر چیزی نمانده تا از دل این غار صدوپنجاه ساله سر بر کنم. پله برقی تمام می‌شود. به گِیت‌ها می‌رسم. غلیان جمعیت در صفوفی نسبتا منظم از دروازه‌های الکترونیکی عبور می‌کنند. آخرین پله‌ها را طی می کنم. آسمان شهر پدیدار می‌شود. ابرهای تیره بر شهر سایه افکنده و خنکای پاییزی برگ‌های درختان را تکانده و بر سنگفرش‌ها پهن کرده. آفتاب کم‌سو و گریزپای لندن به غروب نشسته. از ایستگاه بیرون می آیم. پیاده‌رو مملو از جمعیت است. جداره‌های رنسانسی شهر که برَندهای معروف قرن بیست‌ویکمی را در دل خود جای داده‌اند؛ ترکیب سحرانگیز ویترین ها و پیچ و خم‌های معمارانه جداره‌ها هوش از سر آدم می برد. نمای شهر انگاری در برابر گذر زمان مقاومت عجیبی کرده تا خود را حفظ کند، اما تا دلت بخواهد از درون پوست انداخته است. شنبه است یا به قول خودشان ویکِند. بوی الکل را حس می کنم. شهر تلو تلو میخورد. بی هدف پیاده‌رو را گز می کنم. ویترین چند مغازه را می‌بینم و از جلوی چند کافه رد می‌شوم. نیم نگاهی می‌اندازم به درون کافه‌ها. مملو از جمعیت. سرم را می اندازم پایین می پیچم توی کوچه ی باریکی که به ظرافت سنگفرش شده. چراغ‌های فانوسی که از دیوارهای کهنه بیرون زده بر روی سنگفرش کوچه نور می پاشد. انتهای کوچه سر سه‌راهِ تَنگی "پابی" می‌بینم. همان میکده‌ی خودمان است انگلیسی‌ها صدایش می‌کنند "پاب". می روم تو. جمعیت جلوی کانتر را اشغال کرده. چیزی سفارش می‌دهم. جایی برای نشستن نیست. به زحمت گوشه‌ای پیدا می‌کنم و می‌ایستم. گیلاسم را می‌گذارم روی یک طاقچه چوبی که از دیوار زده بیرون. همهمه‌ای است. همه با هم حرف می‌زنند. صداها فضا را پر کرده‌اند. یک نفر می‌آید کنار من می‌ایستد. «مزاحم که نیستم؟». لبخند مسیحانه‌ای حواله‌اش می کنم که «نه، خواهش می کنم». انگاری می‌خواهد سر صحبت را باز کند. اسم کوچکش را در هوا پرتاب می‌کند: «آیم سَم». اسم کوچکم را می‌گویم. عینک کائوچویی دسته سیاهی زده. پالتوی سورمه‌ای تمیزی به تن دارد که یقه‌اش را داده بالا. دکمه آخر پیراهنش را بسته. موهای قهوه‌ای‌اش واکس‌زده و براق است. لیوانش را بالا می برد و لبی تر می‌کند. لیوانش را روی طاقچه می گذارد ولی همچنان رهایش نکرده. از من می‌پرسد: «مسافری؟» می گویم: «دو سالی هست که اینجا مسافرم». می خندد. سؤال بعدی‌اش را از برم. قبل از اینکه بپرسد سریع می گویم: «از ایران آمده‌ام، تقریبا دو سالی می‌شود». اسم ایران را که می آورم همزمان به صورتش نگاه می‌کنم. عکس‌العمل چندانی در چهره‌اش نمی‌بینم. خب این یک علامت مثبت است. به نظرم اصلا برایش مهم نبود. شاید هم بیخودی پیشدستی کردم و گفتم از کدام جهنم‌دره‌ای آمده‌ام. بی‌آنکه بپرسم می گوید: «من همین یکی دو ساعت پیش از "اِکسِتر" رسیده‌ام. آخر هفته‌ها اغلب میام لندن، میدونی؟ لندن یه چیز دیگه‌ست». با لبخندی شیطنت‌بار ادامه می‌دهد: «میام برای شکار». یک آن احساس می‌کنم یک آلت رجلیت به ارتفاع یک متر و هشتاد و پنج سانتی‌متر کنارم ایستاده. چشمانش آرام و قرار ندارد. دو دو می‌زند. دنبال طعمه می گردد. چشمان نافذی دارد، حتی از پشت آن عینک دسته سیاه. عطش سیری‌ناپذیری در آن می‌بینم. وانمود می کنم که خیلی از مصاحبتش لذت می برم و با گفتن «گودلاک رفیق» گیلاسم را بالا می‌آورم و به گیلاسش می‌زنم. می‌گوید: «یک نایت‌کلابِ خوب می‌شناسم توی "کاوِنت گاردن". زیرزمینِ محشری‌ست. هیچ وقت دست‌خالی از آنجا بیرون نیامده‌ام». لبخند مزوّرانه‌ام را حفظ می‌کنم. تا شروع نکرده به نقل خاطرات سکسی‌اش، باید صحنه را ترک کنم. برایش آرزوی توفیق روزافزون می‌کنم و می‌زنم به چاک.

درِ کهنه و نمور "پاب" را باز می کنم. باد سردی می وزد. باران، درشت می بارد. در کوچه‌ی باریک، بوی شاش تازه‌ای به مشام می‌رسد. در بزنگاه کوچه دو نفر سخت هم را گرفته‌اند در آغوش و می‌بوسند. این سایش پیوسته‌ی لبها هوا را عوض می کند! وارد خیابان اصلی می‌شوم. رنگ‌ها، صداها، بوها، ویترین‌ها، نورها، چراغ‌ها، آدم‌ها، لباس‌ها... اینجا خودِ خودِ شهر فرنگ است. به ساعتم نگاهی می‌اندازم و نگاهی به ورودی سوراخی که مرا به خانه می‌برد. جلوی ورودی «آندرگراوند» می‌ایستم. انبوه ته‌سیگارهایی که زیر پای عابران له شده آستانه‌ی ورودی را سفید کرده است. "آندرگراوند" مرا به خود می خواند: «باید برگردی، دیر می‌شود». شهر عشوه می کند که «نرو، قدری دیگر بمان». خود را مجاب می کنم که «هنوز وقت هست تا نیمه شب که درب این سیاه‌چال‌ها را ببندند». آدمها را نگاه می‌کنم. به نظرم می‌رسد همه می‌دانند که قرار است چه کار کنند. هیچ کس سردرگم نیست. هر کسی برای خودش برنامه‌ای دارد، پِلَنی دارد. پِلَن من هم ایستادن در برابر این «آندرگراوند» احمق است. شهرِ بیچاره را سوراخ سوراخ کرده برای اینکه مردم را زودتر به مقصدشان برساند. گور پدر مردم. حیف این شهر نبود؟ الحق که از سر خیلی‌هاشان زیاد است. شهر، این زخم ها را تاب می‌آورد. صبرش زیاد است. به تابلوی «آندرگراوند» خیره می‌شوم. گِیت‌ها، پله‌برقی‌ها، راهروها، دالان‌ها، لابیرنتهای هزارتو، علامت‌ها، عکس‌ها، پوسترها، دوربین‌ها، صدای موزیک زنده! پله‌ها، سکّوها، درب قطار، میله‌های سرخ‌رنگ، صندلی‌ها، بوها، این هجوم آدمیزاد، عجله، عجله، عجله. چترم را که بسته بودم دوباره باز می کنم و راهم را میکشم. حالا خیابان کمی خلوت‌تر شده و شهر در پس نورهای شبانه بیش از پیش اغواگری می‌کند.

احمدرضا حکیمی نژاد 


31 Aug 2016

London in Motion (1896-1908)







The Underground Map released this fascinating- perhaps the earliest known- movie footage of London on August 25, 2016. This is a montage of materials from both British Pathé and the British Film Institute. The film opens with scenes from a busy Blackfriars Bridge in 1896 where walkers curiously staring at the newly-arrived strange phenomenon, and it ends at the 1908 London Olympics.

Video timelines (According to The Underground Map's author, Scott Hatton):

00:05: BLACKFRIARS BRIDGE (1896)
00:40: HYDE PARK CORNER (1897)
01:50: BANK OF ENGLAND (1897)
03:15: WESTMINSTER (1903)
04:20: CHARING CROSS (1903)
04:40: TOWER BRIDGE (1901)
05:24: VICTORIA EMBANKMENT, WESTMINSTER (1903)
05:40: EMPIRE THEATRE, LEICESTER SQUARE
06:35: THE STRAND (1903)
06:45: PICCADILLY CIRCUS (1902)
07:31: PALL MALL (1903)
07:45: HORSEGUARD'S PARADE (1899)
07:55: PEDESTRIANS CROSS BLACKFRIARS BRIDGE (1896)
08:25: LAW COURTS (1902)
08:41: View of St Martins In The Fields (1903)
09:00: THE STRAND (1903)
09:15: BANK OF ENGLAND (1903)
09:25: PETTICOAT LANE (1903)
11:05: WHITE CITY: The 1908 London Olympics
12:28: The 1908 London Olympics marathon

31 Jul 2016

Eleventh Biennial Iranian Studies Conference



Click on the photo for the full program

The piece entitled ‘Women versus Cities: the Masculinity of Urban Space in Traditionaland Modern Iran  was presented in the Iranian Studies Conference held at University of Vienna, 4 August 2016.




ABSTRACT

It is not long time ago since the introvert male-dominated society, kept its treasure; the goddess of Matbakh1 behind closed doors of Andarouni2. Despite some focal points of effective appearance of Iranian women in urban societies in the late 19th century (such as Tobacco Protest in 1891), until the early 20th century, the relations of Iranian woman and urban/public space was predominantly restricted to a veiled presence in the mosques, mourning rites and funeral ceremonies, depicting a sorrowful picture of her in the urban society. Rarely seen in the bazaar, possibly the public bath has been the only social platform, in which women could feel freer to interact, to talk and to meet within the only feminine public space in the city. The city was utterly exploited by men. The city was completely masculine and observably it remained masculine!
Due to the socio-economic transformations in early 20th century leading to the Constitutional Revolution (1905-1911), the relationship between women and urban space began to change in Iranian cities. Politically speaking, from the forceful Removing of Hijab in 1934 by Reza Shah Pahlavi (which suddenly transformed the image of the veiled city to facing the women wearing miniskirts and high heels in downtown of the Iran’s capital) to the forceful covering of Hijab in Post-Islamic Revolution in 1979, Iranian women experienced a series of top-down political interventions reminding them they are painfully still the “second sex” in the contemporary Iran.     
The paper, firstly, discusses the historical transformation of women’s appearance in the urban spaces in sociological perspective in Iran; and secondly, it aims to explore how they- as the female “bodies of walkers” in the city- read this male-written rhetoric in modern urban society (as Michel De Certeau’s The Practice of Everyday Life gives a metaphorical expression of the city as ‘text’, while the walkers in the city are ‘readers’ of the “city-text”). Thus the socio-cultural nature of this research induces a series of semi-structured interviews with a group of Iranian women on their imaginations, experiences, stories and feelings of being/walking within the urban spaces in Iran’s modern cities.

1. Kitchen in traditional Iranian architecture.
2. Purdah; literally inner house where women cannot be seen by men.

6 Jun 2016

A Land For The Square, A Space For The City(zen)!

تصویر هوایی میدان ونک، تهران (منبع: گوگل مپ)


زمینی برای میدان، فضایی برای شهر(وند)!

واکاوی قابلیت شگفت‌انگیز یک "زمین بکر" در تحول یک گره مهم شهری

منتشرشده در «روزنامه‌ی شرق» /  pdf


این قول معروفی است که شهرها، عینِ تمدن‌اَند. اما آن چه مهم است کیفیت این "تمدن" است. سِر کولین بوچانان، شهرساز برجسته‌ی بریتانیایی، نیل به این کیفیت (کیفیت محیط شهری) را خیلی ساده در گرو دو چیز می‌داند: آزادانه راه رفتن و نگاه کردن؛ این‌که با فراغ بال بتوانی در شهر راه بروی، قدم بزنی و به اطراف بنگری[1]. بوچانان کیفیت محیط شهری را در راحتی "انسان پیاده" جستجو می‌کند. این که او چه‌قدر راحت می‌تواند در شهر گام بردارد و نگاه کند. اما آزادی عابر پیاده در شهر- آن‌گونه که فرانسیس تیبالدز، طراحِ شهرِ بریتانیایی به درستی نقل می‌کند- به دو چیز بسته است: مدیریت ترافیک و چگونگی شکل‌گیری و جانمایی بناها[2]. نگاهی موشکافانه به وضعیت اکنون شهرهای‌ ایران، بیان‌گر این مدعاست که شهرهای امروز ما با چالش‌های جدی در هر دو زمینه‌ی پیش‌گفته مواجه‌اند. شهرهای امروز ما مستلزم نقد جدی و ساختاری‌اند. از سویی واکاوی نمونه‌های موردی و زنده در بستر شهر، شاید بتواند خوانشی دقیق‌تر از چالش‌های شهر به دست دهد و شاید هم نگارنده خیال می‌پزد که یادآوری پتانسیل‌های موجود در گوشه و کنار همین شهرهای دودآلوده و ماشین‌زده، تلنگری باشد برای تصمیم‌سازان حوزه‌ی شهر. باشد که این صدا شنیده شود!

***

میدان ونک در واقع یک میدان شهری (urban square) نیست، بلکه به معنای دقیق کلمه یک فلکه‌ی ترافیکی (roundabout) است. فلکه‌ها اغلب جزیره‌های متروکه‌ای هستند که حتی اگر عابر پیاده از گرداب بیمناک ماشین و آسفالت به سلامت گذر کرد و به ساحل آن رسید، او را غنیمتی است به موسیقی دل‌ا‌نگیز گاز و ترمز و رادیاتور، به رایحه‌ی هوش‌ربای اگزوز و البته به مناظر بدیع ترافیک؛ و این آشفتگی دوّارِ بی‌پایان! از این روست که این جزیره‌ی خالی از سکنه و بی‌مصرف را باید به ضرب و زور آب و سبزه‌ بیارایند که لااقل برای سواره‌ها منظره‌ای دست‌وپا کرده باشند. ازاین نقطه‌نظر، میدان ونک مثال بی‌نقصی است از یک فلکه‌ی ترافیکی تمام عیار! ونک، میدانی است که چهار خیابان و یک بزرگ‌راه به آن متصل است؛ میدانی که سرِ راه شریان تاریخی و حایزاهمیت "ولیعصر" نشسته است که از میدان راه آهن تا تجریش، جنوب تا شمال پایتخت را به هم می‌دوزد. اجازه دهید از سمت جنوب خیابان ولیعصر وارد محدوده‌ی میدان شویم و از منظر یک انسان پیاده به اطراف نگاهی بیندازیم. همین که به آستانه‌ی میدان برسی، در ضلع جنوب شرقی، به دو عنصر شاخص برخواهی خورد: "داروخانه‌ی شبانه‌روزی قانون" و "سرویس بهداشتی عمومی". «جلوی داروخانه‌ی قانون» درست همان جایی است که اگر بخواهید در میدان ونک قرار ملاقات بگذارید احتمالا به آن متوسل می‌شوید. شما در میدان شاخص و پُر آمد و شدی چون "ونک" به عنوان عابر پیاده فضایی برای مکث ندارید، مگر جلوی داروخانه‌ی قانون یا شاید هم جلوی توالت عمومی ونک! این که بر طبق کدام اصل طراحی شهری، جداره‌ی یک میدان مهم شهری را به مستراح (که البته وجودش ضروری است، اما جانمایی درست‌اش ضروری‌تر) اختصاص می‌دهیم از حوصله‌ی این قلم خارج است! ضلع غربی میدان، ایستگاه تاکسی‌ها است که به بیلبورد غول‌پیکری مزین است. ایستگاه و بیلبورد هر دو نقش به‌سزایی در اغتشاش بصریِ پیش‌آمده دارند. میدان ونک در واقع فاقد یک جداره‌ی شهری منسجم است. جداره‌های شهری، همان پوسته‌های بیرونی ساختمان‌ها هستند که بخش مهمی از سیمای شهر را شکل می‌دهند. میدان ونک فاقد این پوسته است. هر آن‌چه که هست یک "ازهم‌گسیختگی" شهری و یک آشفتگی بصری است. خط آسمانِ میدان گیج و گنگ است. در چنین وضعیتی است که باید دست به دامان نقاشی‌های دیواری شویم که شاید به جادوی قلم نقاش چهره‌ی عبوس میدان را کمی تلطیف کنیم. البته بعید است دیوار بدقواره و خارج از مقیاس ضلع غربی میدان با این ترفندها چشم‌های شما را نوازش کند. این همه گفتم که برسم به سوی شمال غربی میدان که سال‌هاست به پوششی رنگین محصور است. ورای این حصار، زمینی بکر آرمیده به وسعت تقریبی 1.8 هکتار که از شمال به خیابان خدّامی، از شرق به خیابان ولیعصر و از جنوب به خیابان ونک تکیه می‌زند. زمینی که می‌تواند با یک برنامه‌ریزی هدفمند و انسان‌گرا، تا حد زیادی نواقص پیش‌تر برشمرده‌ی این میدان مهم پایتخت را رفع و رجوع کند که در سطور پیش رو توضیح خواهم داد. قابل ذکر است که این زمین سال‌هاست در کش و قوس جدالی بی پایان گرفتار آمده و همین که تا به امروز از تبدیل شدن به برجِ "آسمان"ی دیگر (یا همان مرکز خرید آسمان ونک) جان به در برده جای شکرش باقی است. البته نگارنده‌ی این سطور به هیچ وجه قصد دخول به دعوای سالیان شهرداری، شورای شهر، مالک (و اخیراً مترو) بر سر این زمین ندارد که اصلاً مورد بحث این قلم نیست. اما در عین حال نمی‌تواند خرسندی خویش را از این‌که شهرداری منطقه سه تهران با مالک زمین بر سر عرصه و اعیان آن به تفاهم رسیده و هفتاد درصد از این ملک به فضای سبز متعلق شده، پنهان کند. همین‌طور که نمی‌تواند بر تصمیم خردمندانه‌ی شورای عالی شهرسازی و معماری که تا اطلاع ثانوی هر گونه عملیات اجرایی در این زمین را ممنوع اعلام کرده چشم بپوشد]3[. آن‌چه دغدغه‌ی این قلم است، چیزی ورای کشمکش‌های سوداگرایانه‌ بر سر قطعه زمینی است که سال‌هاست در کنج میدانی در پایتخت مملکت در انتظار سرنوشتی نامعلوم سماق می‌مکد! مسئله‌ی مورد بحث این نوشتار، موقعیت ویژه‌ی این زمین در جوار یک گره مهم شهری (در اینجا میدان ونک) و چگونگی بهره‌وری از فواید آن برای شهر و شهروندان است. این مسئله به راحتی قابل تعمیم خواهد بود به بسیاری از زمین‌های شاخص و بلاتکلیف که در بستر شهرهای ما جا خوش کرده‌اند.


نمایی از میدان ونک. عقب‌نشستگی سرویس بهداشتی عمومی در مجاورت نقاشی دیواری
 در ضلع جنوب شرقی میدان (بالا-راست تصویر) به وضوح مشخص است. عکس از خبرگزاری آریا



نمای ضلع غربی میدان: سایه‌ی دیوارِ رنگیِ "مرکز خرید آسمان ونک" بر میدان سنگینی می‌کند. عکس از حسن خسروی

***

برای اینکه تصوری از مقیاس "زمین ضلع شمال غربی میدان ونک" به دست دهم، ارجاع می‌دهم شما را به میدان تاریخی ترافالگار در مرکز لندن. این میدانِ یادمانی با وسعتی حدود یک هکتار یکی از مهم‌ترین میادین شهری در بریتانیاست. میدان ترافالگار در عین حال که یک میدان سمبولیک است، در واقع یک پلازای عظیم شهری در اختیار پیاده‌هاست. از این منظر که سه ضلع این میدان به خیابان‌های مجاور و ضلع شمالی آن به یک بنا (گالری ملی بریتانیا-The National Gallery) متصل است، شاید بی‌شباهت به سایت مورد بحث ما نباشد که آن نیز از سه ضلع روی به خیابان دارد و ضلع غربی آن به دیوار بناهای مجاور تکیه می‌زند (بنده را عفو فرموده و فعلا بر این قیاس مع‌الفارق چشم بپوشید!). زمین مورد بحث ما تقریباً دو برابر میدان ترافالگار مساحت دارد و این خود به خوبی نشان می‌دهد که چه قابلیتی در این زمین برای تبدیل شدن به یک میدان شهری (حتی در مقیاس ملی) نهفته است. 

تصویر هوایی میدان ترافالگار، لندن (منبع: گوکل مپ) 

میدان ترافالگار در مرکز لندن  (منبع عکس: (London Aerial Photo Library  Alamy Stock Photo  

چنا‌‌ن‌چه فرض را بر قول شهرداری منطقه سه تهران بگذاریم و سی درصد این زمین را به بنای معهوده اختصاص دهیم، هنوز چیزی حدود 1.2 هکتار سهم فضای سبز/فضای باز خواهد بود. مشکل اما از آن‌جا آغاز می‌شود که این تقسیم‌بندی "سی" و "هفتاد" درصدی باعث شود صاحبانِ امر زمین را به دو پروژه‌ی کاملاً مجزّا تقسیم و هر یک ساز خویش کوک کنند. تصمیم قاطع کمیسیون ماده‌ی پنج شورای عالی شهرسازی و معماری بر ممنوعیت هر نوع ساخت و ساز در این سایت نشان از آن دارد که مسئولین امر یحتمل بر اهمیت موقعیت بسیار ویژه‌ی این زمین در مجاورت یک گره شاخص شهری به خوبی واقف‌اند. البته نگارنده با این نظریه که صد درصدِ این سایتِ به خصوص به فضای سبز تعلق گیرد چندان موافق نیست. چرا که درهم‌آمیختگی فعالیت‌ها و کابری‌ها شرط اول ایجاد یک فضای شهری پویا، زنده و پایدار است. نکته این‌جاست که توده و فضای این زمین را می‌بایست به صورت طرحی یکپارچه مورد مداقه قرار داد. همان‌طور که در آغاز این نوشتار بر اهمیت چگونگی شکل‌دهی و جانمایی بناها در شهر اشاره رفت، نحوه‌ی قرارگیری بنا در این سایت و دیالوگی که با فضای باز برقرار می‌کند، می‌تواند در شکل‌گیری یک میدان مهم شهری در شمال پایتخت نقش به‌سزایی ایفا نماید. تصور بفرمایید بنایی واجد ارزش‌های معمارانه (فارغ از کاربری آن)، با مقیاسی انسانی، متخلخل و نفوذپذیر در تراز همکف از سوی میدان، بر ضلع غربی سایت تکیه بزند و یک حیاط شهری به وسعت یک هکتار را در بر گیرد. آن‌گاه به راحتی می‌توان ایستگاه مترو «ونک-تجریش» را در همین فضای باز شهری تعبیه کرد. آن وقت است که باید آن فلکه‌ی بی‌مصرف را از جا درآورد و با یک سازماندهی فضایی اصولی فلکه‌ی ونک را به "تقاطع ونک" تبدیل نمود. البته در خبر است شهرداری، طرح زیرگذری برای میدان ونک در سر می‌پروراند. پیشنهاد می‌کنم اگر پولی در بساط هست ولخرجی نفرمایند و پس‌انداز کنند برای توسعه‌ی حمل و نقل عمومی پایتخت که از نان شب واجب‌تر است. سوراخ کردن دل و روده‌ی شهر برای ماشین‌ها درمان این درد نیست. حتی اگر در برخی موارد خاص درمان هم باشد، اولویت این شهر نیست. اولویت، حمل و نقل عمومی است. در خصوص کابری ساختمان میدان شهری مفروضه، پیشنهاد نگارنده بنایی با تسلط کاربری فرهنگی است. یک مجتمع فرهنگی چندمنظوره مشرف به یک حیاط شهری زیبا. با این کار به جرأت می توان‌گفت اولین میدان شهری پایتخت به معنای واقعی کلمه متولد خواهد شد. اما اگر اصرار بر ایجاد پهنه‌ی مختلط تجاری-اداری است- که از ظواهر امر چنین برمی‌آید- می‌توان فضای تجاری را با رویکرد "بازار ایرانی" (نه لزوما به لحاظ شکل، که به لحاظ معنا) تعریف نمود. در چنین وضعیتی فلکه‌ی ونک، تبدیل به میدان شهری‌ای پیاده محور خواهد شد که دیگر تنها مکانی برای ماشین‌ها نیست. دیگر بعد از این چیزی بیش از یک "داروخانه" هویت‌اش را تعریف خواهد کرد. ایجاد فضاهایی از این دست به شهر معنا می‌بخشد و به شهروند امکان "ماندن" در شهر می‌دهد. این حیاط شهریِ یک هکتاریِ خیالی با کابری‌ها و فعالیت‌هایی که درون‌اش اتفاق می‌افتد، با ترکیبی از سنگفرش و آب و نور و درخت و مجسمه، فضای شهری سرزنده‌ای خواهد بود که شهر برای شهروندان‌اش به ارث خواهد گذاشت. 

احمدرضا حکیمی نژاد
خردادماه 1395

1.         Colin Buchanan (1963), Traffic in Towns
2.         شهرسازی شهروندگرا: ارتقای عرصه‌های همگانی در شهرها و محیط‌های شهری، نوشته‌ی فرانسیس تیبالدز، ترجمه‌ی محمد احمدی‌نژاد (نشر خاک، 1383)
3.         روزنامه شرق (10 خرداد 1395). مترو ونک-تجریش هوا شد، معصومه اصغری.